اگر ثروتمند نيستی مهم نيست بسياری از مردم ثروتمند نیستند؛
اگر سالم نيستی، هستند افرادی که با معلوليت و بيماری زندگی میکنند؛
اگر زيبا نيستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد؛
اگر جوان نيستی همه با چهره پيری مواجه میشوند؛
اگر تحصيلات عالی نداری با کمی سواد هم میتوان زندگی کرد؛
اگر قدرت سياسی و مقام نداری مشاغل مهم متعلق به معدودی از انسانهاست؛
اما...
اگر عزت نفس نداری برو بمير!!! که هيچ نداری.... 8)
جملات و شعر هاي زيبا
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
برای خوبی انسان بهانه لازم نیست
کنار نغمهء باران ترانه لازم نیست
بخوان ترانه وتیری به قلب غنچه بزن
برای کشتن گل تازیانه لازم نیست
قسم به رقص پرستو میان سفرهء باد
پرنده را قفس و آشیانه لازم نیست
بیا چو ابر بهاری سرود قطره بخوان
که فصل زرد خزان را جوانه لازم نیست
نشان خانهء حق را ز بوی باران پرس
میان این همه حجّت ،نشانه لازم نیست
برای اینکه دلم را به شعله بنشانی
بزن به تیر نگاهت زبانه لازم نیست
کنار نغمهء باران ترانه لازم نیست
بخوان ترانه وتیری به قلب غنچه بزن
برای کشتن گل تازیانه لازم نیست
قسم به رقص پرستو میان سفرهء باد
پرنده را قفس و آشیانه لازم نیست
بیا چو ابر بهاری سرود قطره بخوان
که فصل زرد خزان را جوانه لازم نیست
نشان خانهء حق را ز بوی باران پرس
میان این همه حجّت ،نشانه لازم نیست
برای اینکه دلم را به شعله بنشانی
بزن به تیر نگاهت زبانه لازم نیست
خوب بدانند، در این ایل
پدر مرد، تفنگ پدری هست
مردان قبیله همگی کشته
گهواره چوبی پسری هست
اگر نیست نترسید، که در قافله
دریایی و چشمان تری هست
دکتر زهرا
پدر مرد، تفنگ پدری هست
مردان قبیله همگی کشته
گهواره چوبی پسری هست
اگر نیست نترسید، که در قافله
دریایی و چشمان تری هست
دکتر زهرا

- پست: 364
- تاریخ عضویت: جمعه ۳ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۳۴ ق.ظ
- محل اقامت: lovelyle0@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 17 بار
- تماس:
(( زندگی با یک جیغ شروع می شود وبه یک فاجعه پایان می پذیرد،
و آنچه هم بین تولد و مرگ است یک سری حادثه است ،
هیچ حادثه ای هم در اصل خالی از هیجان و هول نیست ،
هر روز که می گذرد یک حادثه است و ما یک روز به مرگ نزدیکتر می شویم
هر نفسی که می کشیم ممکن است حادثه نفس آخرمان باشد. ))
دکتر شریعتی
و آنچه هم بین تولد و مرگ است یک سری حادثه است ،
هیچ حادثه ای هم در اصل خالی از هیجان و هول نیست ،
هر روز که می گذرد یک حادثه است و ما یک روز به مرگ نزدیکتر می شویم
هر نفسی که می کشیم ممکن است حادثه نفس آخرمان باشد. ))
دکتر شریعتی
خليج هميشه فارس

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
گياه وحشى كوهم، نه لاله گلدان
مرا به بزم خوشىهاى خودسرانه مبر
به سردى خشن سنگ، خو گرفته دلم
مرا به خانه مبر
زادگاه من كوه است.
ز زير سنگى يک روز سر زدم بيرون
به زير سنگى يک روز مىشوم مدفون
سرشت سنگى من آشيان اندوه است.
جدا زيار و ديارم دلم نمىخندد.
ز من طراوت و شادى و رنگ و بوى مخواه.
گياه وحشى كوهم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمى به گريه مىآرد.
مرا به گريه ميار....
مرا به بزم خوشىهاى خودسرانه مبر
به سردى خشن سنگ، خو گرفته دلم
مرا به خانه مبر
زادگاه من كوه است.
ز زير سنگى يک روز سر زدم بيرون
به زير سنگى يک روز مىشوم مدفون
سرشت سنگى من آشيان اندوه است.
جدا زيار و ديارم دلم نمىخندد.
ز من طراوت و شادى و رنگ و بوى مخواه.
گياه وحشى كوهم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمى به گريه مىآرد.
مرا به گريه ميار....
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................

- پست: 364
- تاریخ عضویت: جمعه ۳ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۳۴ ق.ظ
- محل اقامت: lovelyle0@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 17 بار
- تماس:
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده بر افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم، بر آنم که عاشق باشم،
دراین جهان ظلمانی
در روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانیکه نیازمندند
کسانیکه نیازمند ایشانم
کسانیکه ستایش انگیزند
تا دریابم، شگفتی کنم، بازشناسم آرام ،
که می توانم باشم ، که می خواهم باشم ، تا روزها بی ثمر نماند.
پیش از آنکه پرده بر افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم، بر آنم که عاشق باشم،
دراین جهان ظلمانی
در روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانیکه نیازمندند
کسانیکه نیازمند ایشانم
کسانیکه ستایش انگیزند
تا دریابم، شگفتی کنم، بازشناسم آرام ،
که می توانم باشم ، که می خواهم باشم ، تا روزها بی ثمر نماند.
خليج هميشه فارس

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
هجرت سرابى بود و بس * خوابى كه تعبيرى نداشت
هر كس كه روزى يار بود * اين جا مرا تنها گذاشت
----------------------
آنجا را كه نمىدانم... ولى اينجا، باد مىآيد....
هواى انتظار هم كه همچنان سرد است!
مىدانى...
معرفت يخ زده است!
من هم هنوز در كوچههاى ديروز، به دنبال خانهات مىگردم!
..........
گرچه مىگويند، امروزت، تلخ بود...
اما به مزاق ما شيرين است!
..........
راستى به خاطر بسپار...
راه خانهام را مىگويم! برايت نشانى خانهام را گذاشتم...
در انتظار براى پر گشودن!
ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد. ارسال پست هاي متوالي مجار نمي باشد. لطفا قوانين را رعايت کنيد.
هر كس كه روزى يار بود * اين جا مرا تنها گذاشت
----------------------
آنجا را كه نمىدانم... ولى اينجا، باد مىآيد....
هواى انتظار هم كه همچنان سرد است!
مىدانى...
معرفت يخ زده است!
من هم هنوز در كوچههاى ديروز، به دنبال خانهات مىگردم!
..........
گرچه مىگويند، امروزت، تلخ بود...
اما به مزاق ما شيرين است!
..........
راستى به خاطر بسپار...
راه خانهام را مىگويم! برايت نشانى خانهام را گذاشتم...
در انتظار براى پر گشودن!
ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد. ارسال پست هاي متوالي مجار نمي باشد. لطفا قوانين را رعايت کنيد.
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................
می دانستی تمام این شبها خورشید درست بالای سر من روی همین مبلی که می خوابم بی هیچ ترحمی تا خود صبح توی چشمهای من زل زد و هیچ دلش به حال من و آن همه قرصی که به نیت خواب می خورم نسوخت. هیچ می دانستی این شبها از ترس تنها ماندن راهی خانه این و آن شده ام و با لبخندی تصنعی زندگی را بازی کرده ام و سر آخر مست روی همین مبل کنار اتاق از حال رفته ام. و دائم صدای چکه چکه آب است که توی گوشم زنگ می زند این منم که چکه می کنم روی بند رخت روی ایوان وقتی که از این خورشید لعنتی فرار می کنم به ایوان تاریک این خانه نا آشنا. و جوش می آیم آرام ارام روی اجاق گاز بی استفاده هر ساعت و هر لحظه تا که فراموش نکنم که زندگی آرام آرام می سوزاندم.و کهنه می شوم هر روز مثل حوله ها و ملحفه های سفید که صد بار توی این سالها میان مایع سفید کننده خیساندمشان و امروز دیگر به سفیدی همین موهای روی سرم شده اند و خیالم را آسوده کرده اند. و شبهای زیادیست که دیگر یک خط رمان هم نخوانده ام به هوای خواب شبانه و رمان من نسخه دکتر مو سفید عینکیست که هر چند هفته یک بار درد های مرا با این گوش می شنود و از آن گوش در می کند و هی می نویسد و هی می نویسد و پرونده ام هی قطور می شود و هی قطور می شود و او هر بار برگه ای را با منگنه به دردهای من اضافه می کند و سرش را تکان می دهد و من زار می زنم و من چکه می کنم و من جوش می آیم و من درد را زندگی میکنم و روزهای این تقویم دیواری هی خط می خورد و من باز هی تمام می شوم.
susan
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
یک روز شاید خیلی دیر . در حوالی ما که نه شاید در دوردستهای حوالی شما توی کافه ای کنار ایستگاه ترنی یا روی پله برقی فروشگاهی در یک شهر آشنا که شاید حد اقل ۱۰ بار در خاطره های مشترکمان بالا و پایین رفته ایم و غش غش خندیده ایم به زمین و زمان . شاید یک روز دوباره ببینمت که از همان حوالی دور دست آمده ای با مژهایی خیس که من عاشقشان بودم و حرفهای نگفته بیشمار که چقدر سعی کردم کمکت کنم که به زبان بیاوری. می آیی و به مردمک چشم من خیره می شوی با تابوتی از خاطرات کهنه که با گاریت به دنبای می کشی.
شاید یک روز در همان حوالی دور دست هم را دیدیم و خودت با چشمهای خودت دیدی آن همه کوچه های سرد شک همان روزهای تردید با لبخندی همه قندیلهایش آب می شد. و تو سعی نکردی و می بینی چه خنده های بیشماری که از من دریغ داشتی بی آنکه حتی در خاطرت لحظه ای بگنجد که خاطره ها هم یک روز پیر می شوند. وعقربه ها هرگز به عقب بر نمی گردند. و تو چه حرامشان کردی هر چه که می توانست خاطرهای شود و بیاویزد به گوشه دلمان. و چه عشقی که از من دریغ داشتی که همه اش رفت پی شک و تردید و بی صداقتی............................................
تو را می بینم چشم در چشم سکوت که اگر خوشبین باشیم شاید به این جمله رسیده باشی که چه دور ((چه عشق و شور و خاطره ای را این همه سال از تو دریغ کردم پی شک))
افسوس نمی خورم از حسی که همین حالا دارم از حس پیر شدن و سکون و خاطره هایی که مرد دستهایی که افتاد و سطل هایی که پر ته سیگار ما شد.
نمی دانستم شاید این ابر خیال را هی از پس ذهنم پس زدم به هوای اینکه اتفاق نیافتد که : سکوت آخرین حرف جاری بر لبان من و تو باشد .
و افسوس که هیچ تلاشی به غیر از شک تا آخرین لحظه نکردی
susan
شاید یک روز در همان حوالی دور دست هم را دیدیم و خودت با چشمهای خودت دیدی آن همه کوچه های سرد شک همان روزهای تردید با لبخندی همه قندیلهایش آب می شد. و تو سعی نکردی و می بینی چه خنده های بیشماری که از من دریغ داشتی بی آنکه حتی در خاطرت لحظه ای بگنجد که خاطره ها هم یک روز پیر می شوند. وعقربه ها هرگز به عقب بر نمی گردند. و تو چه حرامشان کردی هر چه که می توانست خاطرهای شود و بیاویزد به گوشه دلمان. و چه عشقی که از من دریغ داشتی که همه اش رفت پی شک و تردید و بی صداقتی............................................
تو را می بینم چشم در چشم سکوت که اگر خوشبین باشیم شاید به این جمله رسیده باشی که چه دور ((چه عشق و شور و خاطره ای را این همه سال از تو دریغ کردم پی شک))
افسوس نمی خورم از حسی که همین حالا دارم از حس پیر شدن و سکون و خاطره هایی که مرد دستهایی که افتاد و سطل هایی که پر ته سیگار ما شد.
نمی دانستم شاید این ابر خیال را هی از پس ذهنم پس زدم به هوای اینکه اتفاق نیافتد که : سکوت آخرین حرف جاری بر لبان من و تو باشد .
و افسوس که هیچ تلاشی به غیر از شک تا آخرین لحظه نکردی
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
راه من راه خطر بود نمی دانستم
آن طرف تر چه خبر بود نمی دانستم
طمع طعمه نمودم که بدام افتادم
لانه در جای دگر بود نمی دانستم
در عبوری که مرا موج به هم می لرزاند
دامن حادثه تر بود نمی دانستم
شور عشقی که به اشعارترم جان می داد
همه ازسوزجگربود نمی دانستم
ضربه ای که يه شب خواب مرا ريخت به هم
خود زقانون تبر بودنمی دانستم
جامه دان بستم ودراول ره افتادم
سفرم تا دم دربود نمی دانستم
گذرازخط کشی ممتدپيچی که گذشت
کارمردان سفربود نمی دانستم
در دلم عقده عاشق شدنم می جوشيد
اين همان زنگ خطربود نمی دانستم
-------------------
ما هم شکسته خاطر و ديوانه بودهايم
ما هم اسير طره جانانه بودهايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باغ
روزی نديم بلبل و پروانه بودهايم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عشرت فزای مردم فرزانه بودهايم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بودهايم
ای عاقلان به لذت ديوانگی قسم
ما نيز دل شکسته و ديوانه بودهايم
------------------------------------------------------
ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد.
آن طرف تر چه خبر بود نمی دانستم
طمع طعمه نمودم که بدام افتادم
لانه در جای دگر بود نمی دانستم
در عبوری که مرا موج به هم می لرزاند
دامن حادثه تر بود نمی دانستم
شور عشقی که به اشعارترم جان می داد
همه ازسوزجگربود نمی دانستم
ضربه ای که يه شب خواب مرا ريخت به هم
خود زقانون تبر بودنمی دانستم
جامه دان بستم ودراول ره افتادم
سفرم تا دم دربود نمی دانستم
گذرازخط کشی ممتدپيچی که گذشت
کارمردان سفربود نمی دانستم
در دلم عقده عاشق شدنم می جوشيد
اين همان زنگ خطربود نمی دانستم
-------------------
ما هم شکسته خاطر و ديوانه بودهايم
ما هم اسير طره جانانه بودهايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باغ
روزی نديم بلبل و پروانه بودهايم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عشرت فزای مردم فرزانه بودهايم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بودهايم
ای عاقلان به لذت ديوانگی قسم
ما نيز دل شکسته و ديوانه بودهايم
------------------------------------------------------
ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد.
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................



