مثل داستانهای دنباله دار.وبا خطوط و نقشهای ساده و در هم.با دو رنگ سیاه و سپید
یکی یکی کاغذ های سرنوشت ما. پر می شود...
مثل داستان های بچگی.ناجی ما سبدی از سیب سرخ در دست.یا با تبسمی بر لب یا شاید با بالهایی بر دوش .بهار و لبخند و نور می ارد....
جایی در تنها یی بی پایان.یا در شبهای همیشه سکوت داستانهای دنباله دار داستانهای کودکی تکرار می شوند .شعرهای تنهایی شعرهای عاشقی یا شاید دیوانگی هانمی دانم ها و میدانم ها با یکی یکی نفسهای گریز پا سروده می شوند...
و ما همچنان مبهوت یا بیدار.نقش اسمانی یا زمینی-مان را با دست خود بر سرنوشت کاغذی با حرفها و واژه های غریب و اشنا...رقم میزنیم.
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
خستهام ، خسته از اين دنياي سياه و سفيد قلبم و مردماني كه خاكستري را نميشناسند ، آبي آسمان را نميبينند و بر سبز سبزهها ميخندد. خستهام ، خسته از دلبستهگيهايي با رنگ عشق ، با نام عشق و با هر چه دروغين است از عشق . خسته از اين چشمهاي پر دروغ كه پيشهيشان فريب است و رسمشان نيرنگ. خستهام ، خسته از انتظار بيهوده . خسته از نيامدنها و رفتنها و حتا از ماندنها . خسته از ماندن و بدينسان زيستن. خستهام ، آري ، خستهام . susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت