چه گریز یست ز من؟
چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه ؟
مرمرین پله آن غرفه عاج
لحظه ها رو دریاب
چشم فردا کور است .
جملات و شعر هاي زيبا
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 441
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
- محل اقامت: essi8689@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 28 بار
- سپاسهای دریافتی: 188 بار
- تماس:
می توان با نگاه تو روزها را با بی حوصلگی ورق نزد
می توان با تو سوار بر باد فراموشکار راهی آسمان شد
می توان با تبسم های تو ٬ پی در پی تازه شد
می توان از خرده شکسته های اشکت ٬ پای احساس را نوازش کرد
تو آغاز رويشی ...
تو معنای ساده آرامشی ...
تو حدود نا محدود عشقی ...
می توان به ياد تو شعر گفت و سوار بر آخرين غزل به ياد تو باريد
می توان از شب چشمان تو هزاران ستاره نورانی را دست چين کرد
می توان در طلوع تبسم تو هزاران خورشيد تابناک را به نظاره نشست
می توان با تو طلوع کرد و می توان غروب نکرد٬ می توان به تو تکيه کرد و هرگز خسته نشد
من به ريزش گل های خنده تو محتاجم
من به شروع سفر در پيچيدگی های روح تو محتاجم
من زايش شادی تو را محتاجم
من به تو محتاجم به تو ای ترنم مهر ....
می توان با تو سوار بر باد فراموشکار راهی آسمان شد
می توان با تبسم های تو ٬ پی در پی تازه شد
می توان از خرده شکسته های اشکت ٬ پای احساس را نوازش کرد
تو آغاز رويشی ...
تو معنای ساده آرامشی ...
تو حدود نا محدود عشقی ...
می توان به ياد تو شعر گفت و سوار بر آخرين غزل به ياد تو باريد
می توان از شب چشمان تو هزاران ستاره نورانی را دست چين کرد
می توان در طلوع تبسم تو هزاران خورشيد تابناک را به نظاره نشست
می توان با تو طلوع کرد و می توان غروب نکرد٬ می توان به تو تکيه کرد و هرگز خسته نشد
من به ريزش گل های خنده تو محتاجم
من به شروع سفر در پيچيدگی های روح تو محتاجم
من زايش شادی تو را محتاجم
من به تو محتاجم به تو ای ترنم مهر ....
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

- پست: 441
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
- محل اقامت: essi8689@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 28 بار
- سپاسهای دریافتی: 188 بار
- تماس:
پيرمرد.....زمان
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور، عشق و... . روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ، همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:"نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم با صدایی حزن آلود گفت:"آه ، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:"بیا عشق ، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد .
عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید : " آن پیرمرد که بود ؟ ! "
عالم پاسخ داد : " زمان "
عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! "
اما چرا او به من کمک کرد ؟ !
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ."
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور، عشق و... . روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ، همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:"نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم با صدایی حزن آلود گفت:"آه ، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:"بیا عشق ، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد .
عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید : " آن پیرمرد که بود ؟ ! "
عالم پاسخ داد : " زمان "
عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! "
اما چرا او به من کمک کرد ؟ !
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ."
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

- پست: 412
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
- سپاسهای دریافتی: 64 بار
- تماس:
چهره ام را به خاطر بسپار . زمان مي فرسايد و ديگر هيچ نخواهد ماند . بادها را كه دوست دارم دشمن چهره ام مي باشند . خورشيد را كه دوست مي دارم دشمن چهره ام مي باشد . چهره ام مال من نيست اما به خاطر بسپارش . هميشه راهي براي دوست داشتن هست . هميشه راهي براي صلح و هميشه راهي براي زندگي . همه ي راهها رو به خورشيد اند . چهره ام را به خاطر بسپار قبل از آن كه در آن خاك مقدس مورچگان را به تغذيه بنشيند . اگر تمام جهان به سمت تباهي روند تو اما يادت باشد كه چهره اي درجايي همين نزديكيها بود كه تباهي جهان را به هيچ مي انگاشت و نه در فكر هيچ منجي اي ، چرا كه هيچ يك از منجيان از تباهي اين خاك مقدس كم نتوانسته اند كرد . چهره ام را به خاطر بسپار
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!

- پست: 1420
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۵, ۹:۵۶ ق.ظ
- محل اقامت: سرزمین تاریکی ها
- سپاسهای ارسالی: 1082 بار
- سپاسهای دریافتی: 869 بار
- تماس:
یه شعر از مولانا
یه شعر از مولانا
هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار بر آمد گه پير و جوان شد
گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت غواص معاني
گاهي زتك كهگل فخار بر آمد زان پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهاني به دعا غرق خود رفت به كشتي
گه گشت خليل و به دل نار برآمد آتش گل از آن شد
يوسف شد واز مصر فرستاد قميصي روشنگر عالم
از ديده يعقوب چو انوار برآمد تا ديده عيان شد
حقا كه هم او بود كه اندر يد بيضا مي كرد شباني
در چوب شد و بر صفت نار برآمد زان فخر بيان شد
مي گشت دمي چند بر اين روي زمين او از بهر تفرج
عيسي شد و بر گنبد دوار بر آمد تسبيح كنان شد
بالجمله هم او بود كه مي آمد و مي رفت هر قرن كه ديدي
تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد داراي جهان شد
منسوخ چه باشد چه تناسخ به حقيقت آن دلبر زيبا
شمشير شد و در كف كرار برآمد قتال زمان شد
ني ني كه هم او بود كه مي گفت انا لحق در صوت الهي
منصور نبود آن كه بر آن دار برآمد نادان به گمان شد
رومي سخن كفر نگفته است و نگويد منكر نشويدش
كافر بود آن كس كه به انكار برآمد از دوزخيان شد
مولانا

هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار بر آمد گه پير و جوان شد
گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت غواص معاني
گاهي زتك كهگل فخار بر آمد زان پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهاني به دعا غرق خود رفت به كشتي
گه گشت خليل و به دل نار برآمد آتش گل از آن شد
يوسف شد واز مصر فرستاد قميصي روشنگر عالم
از ديده يعقوب چو انوار برآمد تا ديده عيان شد
حقا كه هم او بود كه اندر يد بيضا مي كرد شباني
در چوب شد و بر صفت نار برآمد زان فخر بيان شد
مي گشت دمي چند بر اين روي زمين او از بهر تفرج
عيسي شد و بر گنبد دوار بر آمد تسبيح كنان شد
بالجمله هم او بود كه مي آمد و مي رفت هر قرن كه ديدي
تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد داراي جهان شد
منسوخ چه باشد چه تناسخ به حقيقت آن دلبر زيبا
شمشير شد و در كف كرار برآمد قتال زمان شد
ني ني كه هم او بود كه مي گفت انا لحق در صوت الهي
منصور نبود آن كه بر آن دار برآمد نادان به گمان شد
رومي سخن كفر نگفته است و نگويد منكر نشويدش
كافر بود آن كس كه به انكار برآمد از دوزخيان شد
مولانا

کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی که بودیم حرفهایمان را از نگاهمان میخواندند
اما اکنون اگر هم فریاد بزنیم کسی نمی فهمد
ودل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.
ای کاش کودک بودم
تا بزرگترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد بایک بوسه پدر
همه چیز را فراموش می کردم
ای کاش..
susan
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی که بودیم حرفهایمان را از نگاهمان میخواندند
اما اکنون اگر هم فریاد بزنیم کسی نمی فهمد
ودل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.
ای کاش کودک بودم
تا بزرگترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد بایک بوسه پدر
همه چیز را فراموش می کردم
ای کاش..
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت


