صفحه 49 از 448
ارسال شده: یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۴۶ ب.ظ
توسط hichkas
من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما
قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن
ارسال شده: یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ
توسط osilatoria
نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند
نه هرکه آینه سازد سکندری داند
ارسال شده: دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۰۴ ق.ظ
توسط Network Man
داني که شمع در دم آخر به پروانه چه گفت !!!؟
گفت اي عاشق بيچاره فراموش شدي ...

ارسال شده: دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۱۴ ق.ظ
توسط Network Man
داني که شمغ در دم آخر به پروانه چه گفت !!!؟
گفت اي عاشق بيچاره فراموش شدي...

ارسال شده: دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۱۵ ق.ظ
توسط Leila
ياد باد انكه نگارم چو كمر بر بستي
در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
ارسال شده: دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۱۹ ق.ظ
توسط Network Man
دوست دارم شمغ باشم . در دل شبها بسوزم .
روشني بخشم به جمعي . من خودم تنها بسوزم .

ارسال شده: دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۵۲ ب.ظ
توسط Mamool
مغني ملولم دوتايي بزن
به يكتايي او كه تايي بزن
ارسال شده: دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱:۵۸ ب.ظ
توسط hichkas
نمیکند دل من ميل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشيم و فر دولت او
ارسال شده: سهشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۱۵ ق.ظ
توسط Leila
واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش
زانكه منزلگه سلطان دل مسكين نيست
ارسال شده: سهشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۴۲ ب.ظ
توسط Mamool
تو خواهي آستين افشان و خواهي روي در هم كش
مگس جايي نخواهد رفت از دكان حلوايي
ارسال شده: سهشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۵, ۵:۳۸ ب.ظ
توسط hichkas
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
ارسال شده: چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۲۷ ق.ظ
توسط Leila
سوي من لب چه ميگزي كه مگوي
لب لعلي گزيده ام كه مپرس