صفحه 47 از 70
ارسال شده: شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۵, ۱۰:۴۰ ب.ظ
توسط arash_slayer
مي توان رشته اين چنگ گسست.
مي توان کاسه ان تار شکست.
مي توان فرمان داد:
((هاي ! اي طبل گران,
زين پس خاموش بمان!))
به چکاوک اما نتوان گفت: مخوان!

ارسال شده: شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۵۶ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
مي خواهم از آرزوهايم برايت بگويم پس خوب گوش كن:
1.مي خواهم گلي باشم كه تو هر صبح آن را بو ميكني .نه مي ترسم تو آن را پرپر كني نمي خواهم پر پر شده تو باشم
2.مي خواهم نگين انگشتري باشم در دست تو مي درخشد .اما نه مي ترسم تو آن را گم كني نمي خواهم گمشده تو باشم
پس به آخرين آرزويه من خوب گوش كن اي كاش وقتي كه من مُردم بر سر قبر من بيايي تا دوباره قلبم به تپش آيد

ارسال شده: یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵, ۴:۴۴ ب.ظ
توسط susan
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند ...
susan
ارسال شده: دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۵, ۲:۱۶ ب.ظ
توسط Montana2100
در اندوه غرق نشو، بلكه نظارهگر آن باش و از آن لذت ببر، زيرا اندوه زيبايىهاى خاص خود را دارد. وقتى كه آدم شاد است، هيچ گاه مانند زمانى كه غمگين است، عميق نيست. شادى مانند موج درياست كه بر روى سطح آب روان است. در حالى كه اندوه، عميق همچون اقيانوس است. اندوه يكى از قطبهاى زندگى است.
اگر غمگين هستى، شروع كن به آواز خواندن، دعا كردن، رقصيدن؛ هر كارى كه مىتوانى بكن و خواهى ديد كه به تدريج عنصر پست به عنصر برتر، يعنى طلا تبديل ميشود. هنگامى كه رمز و كليد اين كار را بيابى، زندگى بكلى دگرگون خواهد شد و هيچ گاه مانند سابق نخواهد بود. با اين كليد ميتوانى هر درى را بگشايى. و اين شاه كليد چيزى جز «جشن» نيست. اگر اندوه خود را به جشن تبديل كنى، آنگاه خواهى توانست از مرگ خود نيز حياتى دوباره بيافرينى. پس تا وقت هست، اين هنر را فرا بگير.
نگذار قبل از اين كه هنر تبديل عنصر پست به عنصر برتر را فرا گرفته باشى، مرگ تو را بربايد. اگر بتوانى ماهيت اندوه را تغيير بدهى ماهيت مرگ را هم تغيير خواهى داد.
اگر بتوانى بى قيد و شرط جشن بگيرى و پايكوبى كنى، هنگامى كه مرگ به سراغت بيايد ميتوانى بخندى، جشن بگيرى و با شادى از دنيا بروى. هنگامى كه با جشن و شادى بروى، مرگ نمىتواند تو را بكشد برعكس اين تو هستى كه مرگ را كشتهاى. اين كار را شروع كن، امتحانش كن. چيزى براى باختن وجود ندارد. ولى بعضى مردم با اينكه مىدانند چيزى براى از دست دادن وجود ندارد، حتى زحمت امتحان كردن را به خود نمى دهند. واقعا چه چيزى براى از دست دادن وجود دارد؟!
وقت لبخند گلهاست، بگو فردا مال ماست....
ارسال شده: دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۵, ۴:۲۷ ب.ظ
توسط naatamam
نمیدانم . . .
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را…
از زنده یاد دکتر علی شریعتی
ارسال شده: سهشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۴۵ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
تقديم به ساحت مقدس آن حس غريب مطلق و غايب هميشه حاضر
"شما که غريبه نيستين"
شما که غريبه نيستين
مي دونين که پر گناهم
مي دونين سخت جدائي
مي دونين دردم و آه م
شما که غريبه نيستين
تو هجوم بي کسي ها
شما عطر گل ياسين
تو ميون اطلسي ها
شما که غريبه نيستين
اگه يک دنيا غريبن
حرفاتون صادق صادق
نه سياهي و فريبن
شما که غريبه نيستين
تا بگم حکايتم رو
توئي از تبار امروز
مي دوني نهايتم رو
شما که غريبه نيستين
ميدونين معني رفتن
مي دونين چه التهابي
داره اسم تو رو گفتن
شما که غريبه نيستين
مي سوزونه منو گاهي
فکر لحظه هاي رفتن
موندن من تو تباهي
شما که غريبه نيستين
با همه در زمونه
مگه ميشه تو زمستون
يه گلي زنده بمونه
شما که غريبه نيستين
مي دونين تلخ جدائي
مي دونين طعم صداقت
مي دونين رنگ رهايي
شما که غريبه نيستين
چي بگم از اين همه درد
بگم از سرماي مرداد
يا گلايي که شدن زرد
شما که غريبه نيستين
نه به رنگ بي وفائي نه فريبي
پس بذار ساده بگم که
تو همون حس غريبي.
ارسال شده: سهشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۰۵ ب.ظ
توسط njmh
فقط دشتهاي شقايق تا ابد مهربان ميمانند.
فقط پرستو ها هستند که پس از بازگشت از کوچ آشيانه ي ويران شده ي خود
را عاشقانه از نو ميسازند...
اي کاش ما انسانها مثل انها ميتوانستيم هميشه مهربان باقي بمانيم...
ارسال شده: سهشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۵, ۴:۲۱ ب.ظ
توسط Montana2100
انسانهايى وجود دارند كه اگر تمام دنيا مقابل آنها بايستد لحظهاى ناراحت نمىشوند و لبخند يك يتيم آنها را سرشار از لذت و شادى مىكند. اگر خطا و گناهى را انجام دهند آنها را بسيار غمگين مىبينيد. اگر عملى نيكو انجام دهند و خداى خود را راضى كنند مسرور و شاد مىشوند و ارزش آنها همان خداست كه او را مىطلبند.
ارسال شده: سهشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۵, ۶:۰۳ ب.ظ
توسط naatamam
يكي بود يكي نبود، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم !
يكي داشت و يكي نداشت ، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم!
يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم!
يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم !
يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم!
يكي گفت و يكي نگفت، اوني كه گفت تو بودي اوني كه " دوست دارم " رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم
يكي ماند و يكي نماند، اوني كه ماند تو بودي اوني كه بدون تو نماند من بودم !! 
ارسال شده: سهشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۵, ۹:۳۴ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان دگري ...

ارسال شده: چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
توسط njmh
ديدگان پر ز اشكم را كسي محرم نيست در پس لبخند نيز ميتوان آري گريست
آرزويم رنگ تاريكي به خود آخر گرفت در چنين دنياي زشتي ميتوان آيا زيست؟
وحشت از رفتن توانم را گسست مقصد پاياني اين راه نافرجام چيست؟
ارسال شده: پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۵, ۵:۲۱ ب.ظ
توسط naatamam
زنده به گور
خلوتی می خواهم /قلمی از گل یاس /دفتری جنس بلور/بنویسم از عشق /بسرایم از نور /روی خط های نسیم /دو قدم راه روم/بکشم شکل تورا/و به دستت انگور/یادم افتاد شبی/رفته بودیم ته باغ/تو به من می گفتی /بنویس/چشم شیطان شده کور /من نوشتم برکاج/که پرم از تو و عشق/دوستت خواهم داشت/تا سراشیبی گور /تو به من خندیدی/و به آینده در راه /نه چندان هم دور /عشق رادار زدند/سر هر کوچه صبح/باز هم جار زدند/دلتان زنده به گور
دلتان زنده به گور