صفحه 46 از 70
ارسال شده: سهشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۵۷ ق.ظ
توسط Montana2100
براى تو مىنويسم: ديدگانم براى اين آمدهاند تا تو را تماشا كنند.
براى تو مىنويسم: لبانم براى اين آمدهاند تا نام تو را فرياد كنند.
براى تو مىنويسم: دستهايم براى اين آمدهاند تا به دور تو حلقه شوند.
براى تو مىنويسم: گامهايم براى اين آمدهاند كه به سوى تو بشتابند.
براى تو مىنويسم: قلب من براى اين آمده است كه تو رو بستايد.
براى تو مىنويسم: دل من براى اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براى تو مىنويسم: جان من براى اين آمده است كه به پاى تو قربانى شود.
برای تو مینویسم:
به جاى دسته گل بزرگى كه فردا بر قبرم نثار مىكنى، امروز با شاخه گل كوچكى يادم كن؛
بجاى سيل اشكى كه فردا بر مزارم مىريزى، امروز با تبسم مختصرى شادم كن؛
بجاى آن متنهای تسلیتگویی كه فردا در روزنامهها برايم مىنويسى، امروز با پيام كوچكى خوشحالم كن؛
من امروز به تو نیاز دارم نه فردا ....

ارسال شده: سهشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۴۸ ب.ظ
توسط arash_slayer
او دوم دسامبر به دار اويخته شد!
چه جنايتي! چه وقاحتي! چه حماقتي!!!
ملتي ازاد شخصي ازاد را به دار مي اويزد.
بردگي بايد دردنيا از بين رود
حتي به قيمت جدايي شرق و غرب.
ارسال شده: چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۰۱ ب.ظ
توسط Montana2100
توى يک جنگل تن خيس کبود
يه پرنده، آشيونه ساخته بود.
خون داغ عشق خورشيد تو پرش
جنگل بزرگ خورشيد، رو سرش؛
تو هواى آفتابى، رو درختا مىپريد
تنشو به جنگل روشن خورشيد، مىکشيد؛
تا يه روز ابراى سنگين اومدند،
دنياى قشنگشو، به هم زدند،
هر چى صبر کرد آسمون آبى نشد
ابرا موندند، هوا آفتابى نشد؛
بس خورشيدشو توى زندون سرد ابرا ديد
يه دفعه ديوونه شد، از توى جنگل، پرکشيد
زندگىشو توى جنگل جا گذاشت،
رفت و رفت ابرا را زير پا گذاشت
رفت و عاقبت به خورشيدش رسيد
اما خورشيد به تنش آتيش کشيد
اگه خورشيد يکى تو آسمونه،
مرغ عاشق، رو زمين فراوونه؛
روزى يکى به بالا چشم مىدوزه
ميره با اين که مىدونه مىسوزه
من همون پرنده هستم
که يه روز خورشيدو ديد
اسم من يه قصه شد،
اين قصه رو دنيا شنيد. 
ارسال شده: پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۵, ۵:۳۴ ب.ظ
توسط naatamam
وصیتنامهی طنز
بعد مرگم نه به خود زحــمت بسيار دهيد
نه به من بر سـر گور و کفن آزار دهيد
نه پي گورکن و قاري و غسال رويـــد
نه پي سنگ لحد پــول به حجار دهيد
به که هر عضو مرا از پس مرگــم به کسي
کش بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد
اين دو چشمان قوي را به فلان چشــمچران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد
وين زبان را که خداوند زبانبـازي بود
به فلان هوچي رند از پي گفتـار دهيد
کلهام را که همه عمـــر پر از گچ بودهاست
پاک تحويل علي اصغر گچکار دهيــد
وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سيـــاه
به فـــلان سنگتراش سر بازار دهيد
چانهام را به فلان زن که پي وراجي است
معدهام را به فلان مرد شکمخوار دهيد
در سر سفره خورَد فاطمـه، بيدندان، غم
به که دندان مرا نيز بــدان يار دهيد
شعر بالا وصیتنامه طنزی است از ابوالقاسم حالت که چندی پیش در یکی از مجلات
چاپ شده بود.
این وصیتنامه را که در عین زبان خنده و کنایه حاوی نکات ارزشمندی است.
ارسال شده: پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۵, ۸:۰۲ ب.ظ
توسط Montana2100
منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را ،
در جاده اي جا گذاشتم !
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم !
توقعي از تو ندارم !
اگر دوست نداري ،
در همان دامنه ي دور دريا بمان !
هر جور تو راحتي ! باران زده ي من !
همين سوسوي تو
از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست !
من كه اين جا كاري نمي كنم !
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !
همين !
اين كار هم كه نور نمي خواهد !
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي آيد !
صداي باران را مي شنوي ؟! 
ارسال شده: جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۰۹ ق.ظ
توسط njmh
دوباره قلم زندگي ام را بر ميدارم و دوباره برايت مي نويسم
از اين دوري تو اما با احساسي متفاوت
اي عزيز راه دورم بخوان اين احساس مرا
عزيزم به پايان راه بينديش كه بدون شك پايان راه زيباست
اين انتظار تلخ است
اما پايانش به شيريني در آغوش گرفتن ياري است كه
سالها دل طلبش ميكرد و جان به قربانش
اين پاييز تلخ بهاري دارد به همين زودي
منتظر بهارت به شادابي باش
ارسال شده: جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۱۱ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
( سر عشق )
زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن
سر خورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتی شکسته از کوله بار غربت
در جستجوی مرهم راهی شدم ز یارت
رفتم برای گریه رفتم برای فریاد
مرهم مراد من بود کعبه تو را به من داد.
ارسال شده: جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۲۴ ق.ظ
توسط arash_slayer
حيف,
مي دانم که ديگر,
بر نمي داري از ان خواب گران سر,
تا ببيني
خوردسال سالخورد خويش را
کاين زمان چندان شجاعت يافته است,
تا بگويد:
(( راست مي گفتي پدر...!))
ارسال شده: جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵, ۲:۳۶ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ ميزدند
و گنجشکها جدی جدی ميمردند
آدم ها شوخی شوخی زخم ميزنند
و قلبها جدی جدی می شکنند
و تو شوخی شوخی لبخند ميزنی
و من جدی جدی عاشق می شوم
ای دل بگو چرا همه بی وفا شدند؟
گريه نکن برای عشق از دست رفته ات
که من خود شوق پريدن داشتم
اندوه در دل راه مده و مسوز در مرگ من
که من خود رفتن را پسندیدم
صبر کن و بی تابی مکن
گیسو پریشان مساز بر سر و صورت مزن که من
خود
به پای خویش به استقبال مرگ رفتم
ببینم تو نمی خواهی حالا شوخی شوخی به
عشق من جدی جدی فکر کنی
ارسال شده: جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۴۳ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
شقایق
فریاد سرخ فام بهارانم
سرکش
گرهای قلب خک
گیرانده شب چراغ پریشانم
فریاد سرخ فام بهارانم
برخاسته ز سنگ
با من مگو ز حادثه می دانم
آری که دیر نمی مانم
اما به هر بهار سرودم را
چون رد خون آهوی مجروح
بر هر ستیغ سهم می افشانم
آنگاه عطر تلخ جوانم را
با بال بادهای مهاجم
تا ذهن دشتهای گمشده می رانم
ارسال شده: شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۵, ۴:۳۸ ب.ظ
توسط Montana2100
افق تاريك؛
دنيا تنگ؛
نوميدى توانفرساست.
مىدانم.
وليكن رهسپردن در سياهى
رو به سوى روشنى زيباست؛
مىدانى؟
به شوق نور؛ در ظلمت قدم بردار.
به اين غمهاى جان آزار؛ دل مسپار!
كه مرغان گلستانزاد؛
- كه سرشارند از آواز آزادى -
نمىدانند هرگز؛ لذت و ذوق رهايى را.
و رعنايان تن در نور پرورده؛
نمىدانند در پايان تاريكى؛ شكوه روشنايى را.
«فريدون مشيرى»
ارسال شده: شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۵, ۴:۵۷ ب.ظ
توسط naatamam
دل دیوانه
از سینه تنگم دل دیوانه گریزد
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد
من از دل و دل از من دیوانه گریزد
دیوانه ندیدم که ز دیوانه گریزد