صفحه 45 از 70
ارسال شده: جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵, ۲:۴۶ ق.ظ
توسط arash_slayer
کساني که زندگي مي کنند
که مبارزه مي کنند
انان که با هدف بالايشان نوک درخت رامي پوشانند
انان که قله هاي مبارزه را در مي نبردند
خدايا! اينها زندگي مي کنند...
ارسال شده: جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵, ۹:۲۷ ق.ظ
توسط naatamam
چه کسی گفت؟
چه کسی گفت برایت من وتو ما نشویم
به چه علت نرویم عازم فردا نشویم
از نگاهت همه حرف تو را می خوانم
گر چه در وسعت چشمان تو ما جا نشویم
تو بیا مثل صداقت همه جا گم باشیم
تا ابد هم که شده رفته و پیدا نشویم
می توانیم گل مرده دل زنده کنیم
چه کسی گفته که ما مثل مسیحا نشویم
در خزان هم تو بیا فکر بهارانه کنیم
دل به دریا زده و غمخور صحرا نشویم
ارسال شده: جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵, ۲:۵۸ ب.ظ
توسط arash_slayer
اينک قصابانند با کنده و ساتوري خون الود
بر گذرگاهان مستقر
ترانه را بر دهان و
تبسم را بر لبها جراهي مي کند
ارسال شده: یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۳۲ ق.ظ
توسط achachi98
نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی دلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی به غم زان شاد میگردم که تو غم خوار من گردی از آن با درد میسازم که تو درمان من باشی بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟
ارسال شده: یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱:۰۶ ب.ظ
توسط naatamam
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهاْيي تنها و خدا مانند
دلم تنگ است .
بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند .
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها .
دلم تنگ است .
شعر از : مهدي اخوان ثالث
ارسال شده: یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵, ۲:۰۵ ب.ظ
توسط arash_slayer
امشب به قصه دل من گوش ميکني
و فردا مرا چو قصه فراموش ميکني
ارسال شده: دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۵۰ ق.ظ
توسط naatamam
بی بهانه
مثل آرزوهایم عاشقانه می میرم
بر سر مرام خود عاجزانه می میرم
شوق زندگی مرده در دلم رهایم کن
آتشم زدی اما بی زبانه می میرم
مال تو غزلهایم خاطرات شبهایم
مثل شعر موزونم شاعرانه می میرم
بی گناه و بی جرمم صادقانه می گویم
مثل کودکی معصوم کودکانه می میرم
بعد من نکن گریه بعد من نکن زاری
مثل آفتاب هر شب بی بهانه می میرم
ناله ای نمی خواهم بیتی از نگارم خوان
تا اجل بداند که عارفانه می میرم
ارسال شده: چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۵, ۲:۵۷ ب.ظ
توسط achachi98
کاش از تمام حرفای دل بارانی من خبر داشتی،کاش پا زیر آسمان دل بارانی من نمی گذاشتی، تا هیچ وقت چنین نشوی و هیچ وقت خودت را پشت حصار تنهایی اشک هایم پنهان نمی کردی، کاش دلت را روانه ی کوچه های دلتنگی می کردی تا بدانی وقتی از دنیا بریدم، در این کوچه جایی برای نفس کشیدن نبود و تنها جای خالی اش زیر آسمان بارانی چشمان تو بود که آنجا رویای پرواز فرصت ها بود پرواز و دل بریدن از آن دل بارانی که اسیرم کرد، این رفتن به رها شدن می ارزید.
ارسال شده: چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۵, ۳:۰۵ ب.ظ
توسط naatamam
داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره دیدمت
تو غمها غوطه ور شدم چرا
داشتم فراموشت می کردم اما تا صدات رسید به گوش من
شکستم بی صدا چرا
داشتی می رفتی از خیال من
خزونی بود بهار من
دیدم تورو خزونم جون گرفت
تو قلب سرد و ساکتم دوباره با نگاه گرو و بی ریا و عاشقت زبون گرفت
چرا دوباره اومدی صدا رو جون دادی
گل بهار و زخم دل دوباره تازه شد
شوق نگاه خستم و دوباره دوختی آخر ستاره حسرتم بی اندازه شد
یا راحتم کن و واسه همیشه
این دل و بکن ز ریشه از خیال سرد من برو
یا باغبون شو و بهارو باز نشون بده گلارو تو وجود خسته ام برو
ارسال شده: شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵, ۲:۵۸ ق.ظ
توسط Montana2100
من، بدنبال اتاقى خالى، روزها مىگردم تا از اينجا بروم!
من بدنبال اتاقى خالى، كز دل پنجرهاش عطر گل بوته شبنم زدهاى مىگذرد...
كز دل پنجرهاش، ناله و سوز نى غمزدهاى مىگذرد، روزهاست مىگذرم تا از اينجا بروم!
من بدنبال گليمى ساده، سقفى از چوب و حصير، سردرى افتاده، من بدنبال هواى خنك آزادى و درى پنجرهاى باز به يك آبادى، روزهاست مىگردم تا از اينجا بروم!
من بدنبال هوايى نه چنين آلوده، روزگارى نه چنين افسرده، روزهايى نه چنين پژمرده، روزها مىگردم تا از اينجا بروم!
من بدنبال اتاقى خالى روزها مىگردم كز سر كوچه آن جوى آبى، چشمهاى مىگذرد، كه مرا عصر به عصر به تماشا ببرد....
كاش كه پيرزنى صاحب يك بز پير با دو تا مرغ و خروس و سگى بازيگوش، كاش همسايه ديوار به ديوار اتاقم باشد!
كاش كه توى حياطش باشد دوسهتايى از درختان بلند، چندتايى نارنج و چنارى كه كلاغى هر روز به سراغش برود و من هر روز به عشق گل روشان بروم پنجره را باز كنم...!
ارسال شده: شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ق.ظ
توسط naatamam
صبر
یک طرف لیوان آبی واژگون
یک طرف قندان و قندش سرنگون
*
ریخته واریخته هر چیزمن
مانده چای و استکان بر میز من
*
آن طر فتر هم کتابی بی نشان
آب گلدانم چکیده روی آن
*
همچنان غرقم میان فکر خود
بی تفاوت می شوم با شعر خود
*
می دوم درکوچه های بی کسی
پشت سر انبوهی از دلواپسی
*
زیر پاهایم زمین رنجیده شد
حزن تنهایی من پیچیده شد
*
رو به رویم انتظار رو پنجره
امتداد بغض های حنجره
*
فکر من در سایۀ تاریک غم
بوی تند خاطره در پیچ و خم
*
خاطراتی تلخ همچون زهر مار
لیک صبرم هست کوهی استوار
*
هر چه بادا باد،هرچه شد که شد
سر به روی میز ،می پرسم زخود
*
من چگونه صبر را دامن زدم
بر لبانم قفلی از آهن زدم
*
من چگونه صبر کردم اینچنین
صبر بر بی رحمی های این زمین
*
هر چه دیدم یا سرم آمد که هیچ
باز گفتم صبرتا پایان پیچ
*
صبر می گوید که آخر آفرین
یا تو سنگی یا زکوهی آهنین
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵, ۳:۳۴ ق.ظ
توسط Montana2100
پنجره سلامت را رساند... دل كوچه براى تو تنگ است....
--------------------------------------------------------------------------------
من تمنا كردم كه تو با من باشي
تو به من گفتي هرگز هزگز،
و مرا غصه اين هركز.... 8)