صفحه 43 از 70

ارسال شده: جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵, ۴:۲۷ ب.ظ
توسط Mr.Amirhessam
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.



در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد.

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم.

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.



ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت.



آسمان صاف و شب آرام.

بخت خندان و زمان رام.

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ.



يادم آيد تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن !

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن !

آب آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است!

باش كه فردا دلت با دگران است !

تا فراموش كني چندي ازين شهر سفر كن !



با تو گفتم:_ حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم



روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي! من نه رميدم نه گسستم.



باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم!

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم!



اشكي از شاخه فرو ريخت!

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد!



يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم.

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم نرميدم...



رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم!

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم!

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم...!



بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...
[hr]

اي دير بدست آمده بس زود برفتي
آتش زدي اندر من و چون دود برفتي
چون آرزوي تنگدلان دير رسيدي
چون دوستي سنگدلان زود برفتي
زان پيش كه در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو برآسود برفتي
ناگشته من از بند تو آزاد بجستي
ناكرده مرا وصل تو خشنود برفتي
آهنگ به جان من دلسوخته كردي
چون در دل من عشق بيفزود برفتي

[hr]
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم --------------------- نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم

به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم ------------------ شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم

حكايتي ز دهانت به گوش جان آمد --------------- دگر نصيحت مردم حكايتست به گوشم

مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني ------------------ كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم

من رميده دل آن به كه در سماع نيايم ------------- كه گر به پاي درآيم به در برند به دوشم

بيا به صلح من امروز در كنار من امشب -------------- كه ديده خواب نكردست از انتظار تو دوشم

مرا به هيچ بدادي و من هنوز برآنم ------------- كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم

به زخم خورده حكايت كنم ز دست جراحت ----------------- كه تندرست ملامت كند چو من بخروشم

مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن ---------------- سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشم؟

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل -------------- و گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم


[hr]
شبي ياد دارم كه چشمم نخفت ----------- شنيدم كه پروانه با شمع گفت

كه من عاشقم گر بسوزم رواست ----------------- تو را گريه و سوز باري چراست؟

بگفت اي هوادار مسكين من --------------- برفت انگبين يار شيرين من

چو شيريني از من به در ميرود ------------- چو فرهادم آتش به سر مي رود

همي گفت و هر لحظه سيلاب درد --------------- فرو مي دويدش به رخساره زرد

كه اي مدعي عشق كار تو نيست --------------- كه نه صبر داري نه ياراي ايست

تو بگريزي از پيش يك شعله خام ------------- من استاده ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت ------------ مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت

همه شب در اين گفت و گو بود شمع ----------- به ديدار او وقت اصحاب جمع

نرفته ز شب همچنان بهره اي ----------- كه ناگه بكشتش پري چهرهاي

همي گفت و مي رفت دودش به سر ----------- همين بود پايان عشق اي پسر

ره اين است اگر خواهي آموختن -------------- به كشتن فرج يابي از سوختن
_________________

ارسال شده: جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵, ۸:۴۴ ب.ظ
توسط naatamam
دلتنگ بمیریم

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

ارسال شده: جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۱۰ ب.ظ
توسط susan
حتی دورترین افق ها و روشن ترین افق ها

پشت این پنجره سرد با این نرده های قرمز

تاریک و بی مفهوم خواهند بود...

وقتی پاسخی بر اشکهای دلتنگیم نیستی!

susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۲ ق.ظ
توسط susan
گریه کن جداییها ما رو رها نمیکنن آدما انگار برای ما دعا نمیکنن

گریه کن حالا از هم باید جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم

به خدای


آسمونامون گلایه میکنم

گریه کن واسه زمانی که بدون هم بودیم

واسه سنگینیه غصه هامون کم بودیم

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد

گر چه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد

برای مشکلاتی که بود وهست و حل نشد.....

گریه کن واسه همه واسه خودت برای من

گریه کن تا آینه ی باز بشه اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه

فدای گریه کردنت
susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵, ۵:۱۹ ب.ظ
توسط achachi98
الهی ای فلک چون مو زبون شی
دلت همچون دل مو غرق خون شی
اگر یک لحظه ام بی غم ببینی
یقین دونم کز این غم سرنگون شی

تن محنت کشی دیرم خدایا
دل حسرت کشی دیرم خدایا
ز شوق مسکن و داد غریبی
به سینه آتشی دیرم خدایا

گویند بهشت و حور عین خواهد بود
وانجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار همین خواهد بود

در خواب بدم مرا خردمندی گفت
کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت
می خور که به زیر خاک می باید جفت

یاران چو به اتفاق دیدار کنید
باید که ز دوست یاد بسیار کنید
چون باده ی خوش گوار نوشید به هم
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

چون آب به جویبار و جون باد به دشت
ر.زی دگر از عمر من وتو بگذشت
تا من باشم غم دوروزه نخورم
روزی که نیامده ست و روزی که گذشت

ارسال شده: یک‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۳۳ ق.ظ
توسط njmh
آنگاه كه چشم ميگشايم و ميبندم
آنگاه كه پاهايم ميروند و باز ميگردند
نان را هوا را روشنايي را
بهار را از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم

ارسال شده: یک‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵, ۹:۵۱ ب.ظ
توسط achachi98
من اميدم را در ياس يافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد يافتم

و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم

گر گرفتم

زندگي با من كينه داشت

من به زندگي لبخند زدم

خاك با من دشمن بود

من بر خاك خفتم

چرا كه زندگي سياهي نيست

چرا كه خاك خوب است.


==============

راز پرستش

از تو،

تا اوج لقا زندگي من گسترده است؛

از من تا من،

تو گسترده اي؛

با تو برخوردم،

به راز پرستش پيوستم،

از تو به راه افتادم،

به جلوه رنج رسيدم؛

و با اين همه اي شفاف!

و با اين همه اي شگرف!

مرا راهي از تو بدر نیست


==============

زیباترین عشق


زيباترين حرفت را بگو،

شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن،

و هراس مدار از آن كه بگويند،

ترانه اي بيهوده مي خوانيد؛

چراكه ترانه ما،

ترانه بيهودگي نيست؛

چرا كه عشق،

حرفي بيهوده نيست.

ارسال شده: یک‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۳۲ ب.ظ
توسط naatamam
چه زیباست

آری،آغاز دوست داشتن زيباست

گرچه پايان راه نا پيداست

من ديگربه پايان راه نمی انديشم

که همــين دوســت داشـتن زيبــاســت

ارسال شده: دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۹ ق.ظ
توسط susan
چه سخت وقتی حرف رفتن رو از تو شنیدم



این همه بی وفایی رو از تو دیدم



لحظه بی وفایی رو روی دریای بی اب کشیدم



طفلی دل من روزگار تو رو پیش یه غریبه شکست



اون غریبه دفتر زندگیمو چه ساده با مرگ بست



می دونم دل من توی تنهاییا یه روز بی صدا میمیره



یادت نره انتقاممو روزگار از تو می گیره



دیگه حرف از صداقت نزن برو تورو شناختم



حالا که زندگیمو ساده باختم



ای غریبه عشق تو فقط هوس بود



همین که قلبمو به تو دادم بس بود



دیگه برو تو که بی وفایی رو تو قلبم نشوندی



حالا که منو به سراب مرگ کشوندی
susan :razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۰۳ ب.ظ
توسط hichkas
و من اینجایم
باز صدای تیک تیک ساعت , باز صدای وحشتناک سکوت
از هر صدایی بلندتر , باز افکار پریشان ,
آشوبی است در اندیشه هایم ,
باز دستم بر پیشانی
باز نگاه پوچ به اطراف کوتاه
دلهره از باز شدن در ,
باز سخن با تابلوی تصویر من
تابلوی نا تمام
کجاست آرامش

اینم یه شعر جالب

ارسال شده: چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۱۵ ب.ظ
توسط Helda1394
هر روز شبها باهات حرف میزنم

به رویاهای شیرینم سر میزنم

اخره هر قصه تو از یادم میری

با یکی دیگه به میدونه قصه ها میری

ولی من دوباره تکرار میکنم

از ته دلم فریاد سر میکنم

که دوستت دارم جونم رو فدات میکنم



ولی عزیزم تو دلسردم کردی از جاده ی پرواز خارجم کردی

مجبورم کردی که بگم دوستت ندارم دیگه علاقه ای به پرواز ندارم

مجبورم کردی که برم با یکی دیگه با یکی که حتی نمی دونم کیه

یه عشق خیالی بسازم یه قصر پنبه ای بسازم

بشم شاهپری قصه هاش قصه هایی که پر از لذت بود براش

ولی عزیزم این قصه ها برای من لذت نداره اصلا این دل بدونه تو طاقت دیدن نداره



برو خوش باش منم خوشبختم

فکر نکن دنبال بهانه میگردم

که بهت بگم دوستت دارم

هنوزم برات میمیرم وشوقتو تو سر دارم

تو رفتی و من و با رویاهام تنها گذاشتی

منم میرمو اونو با تو تنها میزارم

فقط یه تقاضا دارم از خدای مهربون

که اونم مثل خودت از زندگیت بره بیرون

ارسال شده: چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۴۳ ب.ظ
توسط naatamam
اگه داشتم تو رو

اگه داشتم تو رو دنيام يه صفاي ديگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هواي ديگه داشت
اگه داشتم تو رو رسواي عبادت مي شدم
دلم اين خسته عاشق يه خداي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نويس
واسه من يه قصه هاي ديگه داشت
مي دونم زندگي اينجوري نبود
مرد عاشق يه شبهاي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون ميخونه که جاي منه
شبها اونجا جاي من يه بينواي ديگه داشت
نمي گم با تو واسم، گريه ديگه گريه نبود
با تو اين زمزمه ها يه هاي هاي ديگه داشت

مي دونم پيش تو آروم مي شدم حتي اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلاي ديگه داشت
اگه يارم مي شدي، صاحب دنيات مي شدم
فکر نکن چشمهاي تو يه آشناي ديگه داشت