ارسال شده: جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵, ۴:۲۷ ب.ظ
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم.
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
بخت خندان و زمان رام.
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ.
يادم آيد تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن !
آب آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است!
باش كه فردا دلت با دگران است !
تا فراموش كني چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتم:_ حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم!
اشكي از شاخه فرو ريخت!
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم.
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم نرميدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم!
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم...!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...
[hr]
اي دير بدست آمده بس زود برفتي
آتش زدي اندر من و چون دود برفتي
چون آرزوي تنگدلان دير رسيدي
چون دوستي سنگدلان زود برفتي
زان پيش كه در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو برآسود برفتي
ناگشته من از بند تو آزاد بجستي
ناكرده مرا وصل تو خشنود برفتي
آهنگ به جان من دلسوخته كردي
چون در دل من عشق بيفزود برفتي
[hr]
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم --------------------- نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم ------------------ شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت به گوش جان آمد --------------- دگر نصيحت مردم حكايتست به گوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني ------------------ كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم ------------- كه گر به پاي درآيم به در برند به دوشم
بيا به صلح من امروز در كنار من امشب -------------- كه ديده خواب نكردست از انتظار تو دوشم
مرا به هيچ بدادي و من هنوز برآنم ------------- كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم
به زخم خورده حكايت كنم ز دست جراحت ----------------- كه تندرست ملامت كند چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن ---------------- سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشم؟
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل -------------- و گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم
[hr]
شبي ياد دارم كه چشمم نخفت ----------- شنيدم كه پروانه با شمع گفت
كه من عاشقم گر بسوزم رواست ----------------- تو را گريه و سوز باري چراست؟
بگفت اي هوادار مسكين من --------------- برفت انگبين يار شيرين من
چو شيريني از من به در ميرود ------------- چو فرهادم آتش به سر مي رود
همي گفت و هر لحظه سيلاب درد --------------- فرو مي دويدش به رخساره زرد
كه اي مدعي عشق كار تو نيست --------------- كه نه صبر داري نه ياراي ايست
تو بگريزي از پيش يك شعله خام ------------- من استاده ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت ------------ مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت
همه شب در اين گفت و گو بود شمع ----------- به ديدار او وقت اصحاب جمع
نرفته ز شب همچنان بهره اي ----------- كه ناگه بكشتش پري چهرهاي
همي گفت و مي رفت دودش به سر ----------- همين بود پايان عشق اي پسر
ره اين است اگر خواهي آموختن -------------- به كشتن فرج يابي از سوختن
_________________
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم.
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
بخت خندان و زمان رام.
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ.
يادم آيد تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن !
آب آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است!
باش كه فردا دلت با دگران است !
تا فراموش كني چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتم:_ حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم!
اشكي از شاخه فرو ريخت!
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم.
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم نرميدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم!
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم...!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...
[hr]
اي دير بدست آمده بس زود برفتي
آتش زدي اندر من و چون دود برفتي
چون آرزوي تنگدلان دير رسيدي
چون دوستي سنگدلان زود برفتي
زان پيش كه در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو برآسود برفتي
ناگشته من از بند تو آزاد بجستي
ناكرده مرا وصل تو خشنود برفتي
آهنگ به جان من دلسوخته كردي
چون در دل من عشق بيفزود برفتي
[hr]
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم --------------------- نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم ------------------ شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت به گوش جان آمد --------------- دگر نصيحت مردم حكايتست به گوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني ------------------ كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم ------------- كه گر به پاي درآيم به در برند به دوشم
بيا به صلح من امروز در كنار من امشب -------------- كه ديده خواب نكردست از انتظار تو دوشم
مرا به هيچ بدادي و من هنوز برآنم ------------- كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم
به زخم خورده حكايت كنم ز دست جراحت ----------------- كه تندرست ملامت كند چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن ---------------- سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشم؟
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل -------------- و گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم
[hr]
شبي ياد دارم كه چشمم نخفت ----------- شنيدم كه پروانه با شمع گفت
كه من عاشقم گر بسوزم رواست ----------------- تو را گريه و سوز باري چراست؟
بگفت اي هوادار مسكين من --------------- برفت انگبين يار شيرين من
چو شيريني از من به در ميرود ------------- چو فرهادم آتش به سر مي رود
همي گفت و هر لحظه سيلاب درد --------------- فرو مي دويدش به رخساره زرد
كه اي مدعي عشق كار تو نيست --------------- كه نه صبر داري نه ياراي ايست
تو بگريزي از پيش يك شعله خام ------------- من استاده ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت ------------ مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت
همه شب در اين گفت و گو بود شمع ----------- به ديدار او وقت اصحاب جمع
نرفته ز شب همچنان بهره اي ----------- كه ناگه بكشتش پري چهرهاي
همي گفت و مي رفت دودش به سر ----------- همين بود پايان عشق اي پسر
ره اين است اگر خواهي آموختن -------------- به كشتن فرج يابي از سوختن
_________________
