صفحه 41 از 70

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵, ۲:۱۵ ب.ظ
توسط susan
تو به خیالت فشار نیاور،راحت باش

مثل خواب یک روز در میانه تابستان

انگار که از آغاز چیزی اسمی چه می دانم ،هیج مشگلی به اسم من نداشته ای

با اینکه همیشه حتی از تصور آن همه پله می ترسیدم پایین آمدم

گامهایم را از رفتن های بی خداحافظی و پی در پی تو پر می کنم

و تو با تمام ناخنهای از ته گرفته ات روی رگهایم پنجه می کشی

و هه دیگر در هیچ مکانی

در هیچ ساعتی از تو خبری نمی رسد ، و من حتی به عقربه ساعت هم نگاه نمی کنم

و همچنان از تو خبری نمی رسد

و من اینبار مثل همین زمستان یخ حتی یک قطره اشک هم نریختم و نمی ریزم

عیب ندارد زردی من از تو سرخی تو از من

تو خیالت راحت

دیگر اینبار فهمیدم که به رفتن بی خداحافظی تو عادت کردم

برای همین است که مشتم را باز کردم تا همه شنها بیرون بریزند

و برای همین است که اینبار حتی دیگر گریه ام نکردم

برو فقط همین.......................
susan :razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵, ۶:۳۳ ب.ظ
توسط hichkas
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم

ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
توسط susan
صدای تار را بلند می کنم تا آخر .می روم آنجا کنار آتش می نشینم و نمی دانم که چرا چشمهایم می سوزند . اصلا نمی دانم این روزها چرا همه اش چشمهایم هی ا لکی می سوزند.چقدر این دستمالها نرمند ولی نمی دانم چرا زیر چشمم این چند روز قرمز و قرمز تر شده. چقدر اینجا این روزها یکهو سرد می شود و من همه لباسهای زمستانیم را امسال تن کرده ام! چقدر صدای این تار خوب است می رود و در تمام حجم سرم ته نشین می شود .صورتم را لای کوسن روی مبل فرو می کنم و چشمهایم دیگر نمی سوزند .چقدر صدای این تار خوب است چون صدای های های گریه های مرا کسی نمی شنود.سیگاری روشن می کنم آرام نگاهش می کنم چقدر این روزها سفیدی چشمهایم رنگ آتش این سیگار شده است. سا عت چند است؟ چه فرق می کند وقتی که روز من از ۱۲شب شروع می شود و از الان تا ۱۲ شب هنوز خیلی راه است.دگمه های ژاکتم را می بندم. به لیوان چایی سرد شده روی میز نگاه می کنم و به سیگارم که چه زود تمام شد. می روم دوباره یک چای دیگر می ریزم و باز سیگاری دیگر و صدای تار و سکوت تلخ این خانه تاریک! نمی دانم این روز ها چرا حس می کنم همه جا بوی نا می دهد بوی کهنگی!چقدر تا ۱۲ شب مانده است؟صدای تار را بلند تر می کنم وباز نمی دانم که چرا دوباره یکهو چشمم می سوزد و لبم مزه شوری می دهد. به لیوان چای نگاه می کنم که این روزها فقط می ریزم و هی سرد می شود . انگشتهایم یخ کرده اند. به دستمالهای توی سطل آشغال نگاه می کنم و باز این چشمهای لعنتیم می سوزند و صدای های های من با صدای تار قاطی می شود. کاش الان ساعت ۱۲ شب بود!
susan :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۵۴ ق.ظ
توسط susan
همه چیز تعطیل . نوشتن تعطیل . کتاب خواندن تعطیل . موسیقی تعطیل. اینترنت تعطیل. من تعطیل. همین. قصه داره به سر می رسه ولی کلاغه واسه دل من سیاه پوشیده نشسته پشت شیشه برا همین هیچوقت به خونه نمی رسه!! برام نصیحت ننویسین گوشهام پره!
susan :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵, ۶:۱۴ ب.ظ
توسط hichkas
پایان گفتگوی دو شب زنده دار
انگار آن حقیقت فرجامین را ،
فرجام هرحقیقت را انگار
آغاز بود :
- (( فردا کجا ببینمت ؟ ))
آن دیگر
خمیازه اش به خنده بدل شد :
- (( فردا ؟
نگاه کن :
خورشید سرزده ست . ))
خمیازه اش به خنده بدل شد .
فردا
امروز بود ،
و روز ،
روز کسل ،
کسالت تاریخ با پگاهش
درامتداد زرد خیابان
می رفت .


آن هردو باز خسته و خالی بودند .
وجویبار پرسه زدن شان
برآن دوراهه باز
به ناچار
می رفت تا دوشقه شود .


و روز
خمیازه بود و خنده
که ناگاه
حیرت دهان گشود
درحفره های آنی ،
و قارچ های ناگاهان روئیدند ،
و چترهای دود
باران آفتاب را حائل شدند .


فرصت نیافت
آن نعره بلند که می بایست
- باانفجار وحشت درچشم –
تا آسمان کشیده شود .
فرصت نیافت
حتا
درد
تاجنگل عصب را آتش زند .


لختی دگر
زیرنثارخاکستر
شطی هزارشاخه ، پریشان ،
ازبادهای سرخ و سیاه
برگستره ی بیابان
می رفت ...

ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۵۶ ب.ظ
توسط alicat
خيلي ممنون از زحمات تمامي دوستان .... :razz:

فقط مي خواستم ببينم اصلآ در مورد موضوعات پرواز و يا آسمان و به طور کلي
مسايل مربوط به اين دو مورد شعري سروده شده يا خير ....

اگر لطف کنيد اشعاري رو که در اين زمينه ها هستند رو در اينجا قرار بدید ممنون و متشکر مي شم.

دوباره از زحمات تمامي دوستان عزیز سپاسگزاری می کنم :smile:

ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۲:۱۹ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
alicat, در زمان هاي گذشته تا به امروز اشعار مختلف در زمينه هاي مختلف سروده شده. بيشتر اين اشعار در باره موضوعاتي همچون عشق،‌عرفان، آموزنده هاي اخلاقي، مادر، مذهبي، جهان پس از مرگ و ... مي باشد.
در مورد موضوع پرواز به دليل وجود نداشتن سوژه هاي ادبي کمتر شعر سروده شده. اگر در شعري نيز پرواز کردن را ياد آور مي شود بيشتر پرواز به آسمان براي رسيدن به خدا و در اوج قرار گرفتن عشق است.
در زمينه يي که مد نظر شماست همانطور که گفتم از لحاظ ادبي سوژه اي براي سرودن شعر وجود ندارد.
در هر صورت اگر به شعري بر خورد کردم حتما در اين تاپيک قرار مي دهم. :D

ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۳:۳۶ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۶:۰۵ ب.ظ
توسط hichkas
قسم می خورم که اشتباه به باورت کاشته اند
که من دوزخم.
هنوز دست ها و لب ها و گونه هایم
بوی خوشِ خرد سالگی را خراب نکرده اند
جیب های پیراهنم
پر از ترانه و تبسم است .
هنوز داغِ آن پروانه که پرپر شد
به سینه سبز دارم .
قسم می خورم
آن دو ماهی هفت سین کودکیم را سوگوارم
گناهم به گمانم همین هاست .
باور نمی کنی ؟

دوزخِ تو ارزانی من !

ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۸:۱۶ ب.ظ
توسط pejman
شعري كه تو عكس بالايه خيلي قشنگ حيفم امد فقط به يك تشكر اكتفا كنم

ارسال شده: شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۸ ق.ظ
توسط DON LEO
تصویر

ارسال شده: شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵, ۳:۳۲ ب.ظ
توسط susan
پنجره را باز گذاشته ام صدای باران است و و سرما و تاریکی! پنجره را باز گذاشته ام تا باد بیاید و همه دردها را با خودش ببردو ببرد و ببرو و من دیگر این دل کوچکم را با سنجاق قفلی به تنم آویزان نکنم!
گاهی این جور می شود دل کوچک ساده من عجیب از این روزگار می گیرد دلم می خواهد بروم توی خوابهای بچه گیهایم زندگی کنم درست وسط پولکهای رنگی و شمهای روشن همانجا که پر بود از تکه های شیشه های رنگی که وقتی نور شمها به آنها می خورد همه جا پر می شد از رنگ و نور و قشنگی کاش توی خوابهای بچه گیم مانده بودم!!!این روزها فکر می کنم دلم گرفته اصلا کرکره های دلم را پایین کشیده ام دل کوچکم را توی قفس کرده ام درست مثل پرنده ها شاید! و پارچه سبز بلندی روی آن انداخته ام که دلم هیچ کجای این دنیای عوضی و بد رنگ را نبیند تا چشمهای آدمها نبیند که چشمهای دلم خیس است دلم نمی خواهد کسی ببیند که رنگ دلم پریده است !!!!!!!!!!!
susan :razz: