صفحه 40 از 70
ارسال شده: یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵, ۵:۱۱ ب.ظ
توسط Montana2100
اگر ثروتمند نيستی مهم نيست بسياری از مردم ثروتمند نیستند؛
اگر سالم نيستی، هستند افرادی که با معلوليت و بيماری زندگی میکنند؛
اگر زيبا نيستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد؛
اگر جوان نيستی همه با چهره پيری مواجه میشوند؛
اگر تحصيلات عالی نداری با کمی سواد هم میتوان زندگی کرد؛
اگر قدرت سياسی و مقام نداری مشاغل مهم متعلق به معدودی از انسانهاست؛
اما...
اگر عزت نفس نداری برو بمير!!! که هيچ نداری.... 8)
ارسال شده: یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵, ۹:۱۱ ب.ظ
توسط hichkas
برای خوبی انسان بهانه لازم نیست
کنار نغمهء باران ترانه لازم نیست
بخوان ترانه وتیری به قلب غنچه بزن
برای کشتن گل تازیانه لازم نیست
قسم به رقص پرستو میان سفرهء باد
پرنده را قفس و آشیانه لازم نیست
بیا چو ابر بهاری سرود قطره بخوان
که فصل زرد خزان را جوانه لازم نیست
نشان خانهء حق را ز بوی باران پرس
میان این همه حجّت ،نشانه لازم نیست
برای اینکه دلم را به شعله بنشانی
بزن به تیر نگاهت زبانه لازم نیست
ارسال شده: یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۴۷ ب.ظ
توسط DON LEO
(( زندگی با یک جیغ شروع می شود وبه یک فاجعه پایان می پذیرد،
و آنچه هم بین تولد و مرگ است یک سری حادثه است ،
هیچ حادثه ای هم در اصل خالی از هیجان و هول نیست ،
هر روز که می گذرد یک حادثه است و ما یک روز به مرگ نزدیکتر می شویم
هر نفسی که می کشیم ممکن است حادثه نفس آخرمان باشد. ))
دکتر شریعتی
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۲ ق.ظ
توسط Montana2100
تو اگر مىدانستی
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن ...
از من خسته نمیپرسيدی:
آه! ...
ای مرد! ...
چرا تنهائی؟! ...
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۳ ق.ظ
توسط Montana2100
گياه وحشى كوهم، نه لاله گلدان
مرا به بزم خوشىهاى خودسرانه مبر
به سردى خشن سنگ، خو گرفته دلم
مرا به خانه مبر
زادگاه من كوه است.
ز زير سنگى يک روز سر زدم بيرون
به زير سنگى يک روز مىشوم مدفون
سرشت سنگى من آشيان اندوه است.
جدا زيار و ديارم دلم نمىخندد.
ز من طراوت و شادى و رنگ و بوى مخواه.
گياه وحشى كوهم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمى به گريه مىآرد.
مرا به گريه ميار....
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۹:۴۱ ق.ظ
توسط DON LEO
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده بر افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم، بر آنم که عاشق باشم،
دراین جهان ظلمانی
در روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانیکه نیازمندند
کسانیکه نیازمند ایشانم
کسانیکه ستایش انگیزند
تا دریابم، شگفتی کنم، بازشناسم آرام ،
که می توانم باشم ، که می خواهم باشم ، تا روزها بی ثمر نماند.
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۴۸ ق.ظ
توسط Montana2100
هجرت سرابى بود و بس * خوابى كه تعبيرى نداشت
هر كس كه روزى يار بود * اين جا مرا تنها گذاشت
----------------------
آنجا را كه نمىدانم... ولى اينجا، باد مىآيد....
هواى انتظار هم كه همچنان سرد است!
مىدانى...
معرفت يخ زده است!
من هم هنوز در كوچههاى ديروز، به دنبال خانهات مىگردم!
..........
گرچه مىگويند، امروزت، تلخ بود...
اما به مزاق ما شيرين است!
..........
راستى به خاطر بسپار...
راه خانهام را مىگويم! برايت نشانى خانهام را گذاشتم...
در انتظار براى پر گشودن!
ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد. ارسال پست هاي متوالي مجار نمي باشد. لطفا قوانين را رعايت کنيد.
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۱:۲۰ ب.ظ
توسط susan
می دانستی تمام این شبها خورشید درست بالای سر من روی همین مبلی که می خوابم بی هیچ ترحمی تا خود صبح توی چشمهای من زل زد و هیچ دلش به حال من و آن همه قرصی که به نیت خواب می خورم نسوخت. هیچ می دانستی این شبها از ترس تنها ماندن راهی خانه این و آن شده ام و با لبخندی تصنعی زندگی را بازی کرده ام و سر آخر مست روی همین مبل کنار اتاق از حال رفته ام. و دائم صدای چکه چکه آب است که توی گوشم زنگ می زند این منم که چکه می کنم روی بند رخت روی ایوان وقتی که از این خورشید لعنتی فرار می کنم به ایوان تاریک این خانه نا آشنا. و جوش می آیم آرام ارام روی اجاق گاز بی استفاده هر ساعت و هر لحظه تا که فراموش نکنم که زندگی آرام آرام می سوزاندم.و کهنه می شوم هر روز مثل حوله ها و ملحفه های سفید که صد بار توی این سالها میان مایع سفید کننده خیساندمشان و امروز دیگر به سفیدی همین موهای روی سرم شده اند و خیالم را آسوده کرده اند. و شبهای زیادیست که دیگر یک خط رمان هم نخوانده ام به هوای خواب شبانه و رمان من نسخه دکتر مو سفید عینکیست که هر چند هفته یک بار درد های مرا با این گوش می شنود و از آن گوش در می کند و هی می نویسد و هی می نویسد و پرونده ام هی قطور می شود و هی قطور می شود و او هر بار برگه ای را با منگنه به دردهای من اضافه می کند و سرش را تکان می دهد و من زار می زنم و من چکه می کنم و من جوش می آیم و من درد را زندگی میکنم و روزهای این تقویم دیواری هی خط می خورد و من باز هی تمام می شوم.
susan 
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۳:۳۸ ب.ظ
توسط Montana2100
مىتوان از خط عبور كرد... مىتوان خط را پاك كرد و خطى ديگر رسم كرد... خطى كه بتو ختم شود.... 
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۹:۰۲ ب.ظ
توسط susan
یک روز شاید خیلی دیر . در حوالی ما که نه شاید در دوردستهای حوالی شما توی کافه ای کنار ایستگاه ترنی یا روی پله برقی فروشگاهی در یک شهر آشنا که شاید حد اقل ۱۰ بار در خاطره های مشترکمان بالا و پایین رفته ایم و غش غش خندیده ایم به زمین و زمان . شاید یک روز دوباره ببینمت که از همان حوالی دور دست آمده ای با مژهایی خیس که من عاشقشان بودم و حرفهای نگفته بیشمار که چقدر سعی کردم کمکت کنم که به زبان بیاوری. می آیی و به مردمک چشم من خیره می شوی با تابوتی از خاطرات کهنه که با گاریت به دنبای می کشی.
شاید یک روز در همان حوالی دور دست هم را دیدیم و خودت با چشمهای خودت دیدی آن همه کوچه های سرد شک همان روزهای تردید با لبخندی همه قندیلهایش آب می شد. و تو سعی نکردی و می بینی چه خنده های بیشماری که از من دریغ داشتی بی آنکه حتی در خاطرت لحظه ای بگنجد که خاطره ها هم یک روز پیر می شوند. وعقربه ها هرگز به عقب بر نمی گردند. و تو چه حرامشان کردی هر چه که می توانست خاطرهای شود و بیاویزد به گوشه دلمان. و چه عشقی که از من دریغ داشتی که همه اش رفت پی شک و تردید و بی صداقتی............................................
تو را می بینم چشم در چشم سکوت که اگر خوشبین باشیم شاید به این جمله رسیده باشی که چه دور ((چه عشق و شور و خاطره ای را این همه سال از تو دریغ کردم پی شک))
افسوس نمی خورم از حسی که همین حالا دارم از حس پیر شدن و سکون و خاطره هایی که مرد دستهایی که افتاد و سطل هایی که پر ته سیگار ما شد.
نمی دانستم شاید این ابر خیال را هی از پس ذهنم پس زدم به هوای اینکه اتفاق نیافتد که : سکوت آخرین حرف جاری بر لبان من و تو باشد .
و افسوس که هیچ تلاشی به غیر از شک تا آخرین لحظه نکردی
susan 
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۰۷ ب.ظ
توسط Montana2100
راه من راه خطر بود نمی دانستم
آن طرف تر چه خبر بود نمی دانستم
طمع طعمه نمودم که بدام افتادم
لانه در جای دگر بود نمی دانستم
در عبوری که مرا موج به هم می لرزاند
دامن حادثه تر بود نمی دانستم
شور عشقی که به اشعارترم جان می داد
همه ازسوزجگربود نمی دانستم
ضربه ای که يه شب خواب مرا ريخت به هم
خود زقانون تبر بودنمی دانستم
جامه دان بستم ودراول ره افتادم
سفرم تا دم دربود نمی دانستم
گذرازخط کشی ممتدپيچی که گذشت
کارمردان سفربود نمی دانستم
در دلم عقده عاشق شدنم می جوشيد
اين همان زنگ خطربود نمی دانستم
-------------------
ما هم شکسته خاطر و ديوانه بودهايم
ما هم اسير طره جانانه بودهايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باغ
روزی نديم بلبل و پروانه بودهايم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عشرت فزای مردم فرزانه بودهايم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفيق ساغر و پيمانه بودهايم
ای عاقلان به لذت ديوانگی قسم
ما نيز دل شکسته و ديوانه بودهايم
------------------------------------------------------
ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد.
ارسال شده: سهشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵, ۱:۴۴ ق.ظ
توسط ARMIN
سلام
Montana2100, ممنون از شما بابت شعر هاي زيبايتان.
به دليل وجود تاپيک هاي مختلف شعر در اين انجمن ارسال پست هاي متوالي در فاصله کمتر از يک روز مجار نمي باشد. تا به حال چندين بار به شما تذکر داده شده. لطفا رعايت کنيد.
با تشکر
