صفحه 37 از 70

ارسال شده: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۳۴ ب.ظ
توسط susan
هنوز هم باد می آید و درخت ها گریه می کنند

باران می بارد و پنجره ها ...

حالا هم بیایید و باز تمامش را گردن پاییز بیندازید
susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۵, ۶:۰۳ ب.ظ
توسط susan
از هجوم بی وقفه اشک در امانم

وقتیکه دستانت همین نزدیکیست.

راستی!...

قلبم را ،از زیر پایت بیرون بکش!
susan :razz:

ارسال شده: دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۲۷ ق.ظ
توسط Ines
شعر پرواز مرا گوش کنید
شاید امروز دلی قصه پرواز کند
و نداند ز کجا از پی کی؟
و هم آغوش کدامین مرغک
به بلندای بلندی پرواز کند

ارسال شده: دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ
توسط susan
مثل داستانهای دنباله دار.وبا خطوط و نقشهای ساده و در هم.با دو رنگ سیاه و سپید

یکی یکی کاغذ های سرنوشت ما. پر می شود...

مثل داستان های بچگی.ناجی ما سبدی از سیب سرخ در دست.یا با تبسمی بر لب یا شاید با بالهایی بر دوش .بهار و لبخند و نور می ارد....

جایی در تنها یی بی پایان.یا در شبهای همیشه سکوت داستانهای دنباله دار داستانهای کودکی تکرار می شوند .شعرهای تنهایی شعرهای عاشقی یا شاید دیوانگی هانمی دانم ها و میدانم ها با یکی یکی نفسهای گریز پا سروده می شوند...

و ما همچنان مبهوت یا بیدار.نقش اسمانی یا زمینی-مان را با دست خود بر سرنوشت کاغذی با حرفها و واژه های غریب و اشنا...رقم میزنیم.

susan :razz:

ارسال شده: دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵, ۴:۲۵ ق.ظ
توسط majid_delbaz
ای پرنده (معشوق من )پروازکن،با اينکه پروبالت زخمی است ولی بازپروازکن.
مگذارسکوت ورخوت اين قفس ،شوق واشتياق رهايی رادرتو
بخشکاند.می دانم رهايی ازاين قفس بسيارسخت است

دوستت دارم برای همیشه
وتوراديگرتوان جدال بااين ميله های فولادی نيست،ولی نگذارياس ناميدی
شوق رفتن راازتوبگيرد.نگذارکه التهاب قفس لذت پروازوآزادی راازیاد تو ببرد.

ای پرنده بدان که قفس هرگز نمی تواند پروازراازياد تو ببردچون پرنده يعنی پروازوپروازيعنی آزادی ...[External Link Removed for Guests]

ارسال شده: دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۳۳ ب.ظ
توسط susan
انچه با انگشتان گرمت لمس می شد دستان سرد من نبود

یا نگاه روشنت خیره بر چشمان من نبود

تو حتی سیب را برای من نچیدی

و حتی اه تو از دوری من نبود...

ان تنها حجم ـ مقدس برای من

در پی کشف خود دست مرا می فشرد

و ان نگاه پاک به دنبال نگاه خود

در چشمان خیس من می دوید

من تنها بهانه ای بودم

برای سرودن لبهایت...

لحظه ها چه بی صدا و سنگین

زخم خود را در دلم می نوازند
susan :razz:

ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۷:۳۰ ب.ظ
توسط hichkas
دلی بستم به آن عهدی که بستی
تو آخر هر دو را با هم شکستی

-----------------

تو که رفتی پريشان شد خيالم

همه گفتند که من ديوانه حالم

نميدانند اين ديوانه در فکرِ شفا نيست

که هر چه باشد اما بی وفا نيست

------------------

ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد. طبق قوانين ارسال پست هاي متوالي مجار نمي باشد.

ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۷:۴۰ ب.ظ
توسط susan
راستی رفیق،

می دانستی که در امپراطوری ستارگان

دیدگان ما،

حتی رعیتی هم بشمار نمی آیند ....!!!!

و چه توّهم غریبی ست،

گوش فرمانی پادشاه از رعیت ....!!!!

اینطور نیست،

ستاره ی چشمانِ من ....!!!!



- ....

- برو ....

* نه ....

- آخه بخاطره دو دیقه ....

* آره ....

- کاش می دانستی که هر دقیقه ی با تو بودن، مدت ها مرا آرام می کند ....

دقیقه ها را شمرده ای ....!! آن هایی را می گویم که نبودی ....

susan :razz:

ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۱۳ ب.ظ
توسط hichkas
عشق در معرکه امروز غريب است غريب

کاش فرصت بدهد مرگ که فردا بروي

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۸ ب.ظ
توسط susan
اونکه عاشقانه خندید

خنده های منو دزدید

پشت پلک مهربونی

خواب یک توطئه می دید.

susan :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۲:۳۸ ب.ظ
توسط hichkas
هر که بيني ز ره ديده گرفتار دل است

آنکه دل داده و روي تو نديدست، منم!

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۴:۲۸ ب.ظ
توسط susan
خسته‌ام ، خسته از اين دنيا‌ي سياه و سفيد قلبم و مردماني كه خاكستري را نمي‌شناسند ، آبي آسمان را نمي‌بينند و بر سبز سبزه‌ها مي‌خندد.
خسته‌ام ، خسته از دل‌بسته‌گي‌هايي با رنگ عشق ، با نام عشق و با هر چه دروغين است از عشق . خسته از اين چشم‌هاي پر دروغ كه پيشه‌ي‌شان فريب است و رسم‌شان ني‌رنگ.
خسته‌ام ، خسته از انتظار بيهوده . خسته از نيامدن‌ها و رفتن‌ها و حتا از ماندن‌ها . خسته از ماندن و بدين‌سان زيستن.
خسته‌ام ، آري ، خسته‌ام .
susan :razz: