صفحه 35 از 70
ارسال شده: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵, ۴:۱۷ ق.ظ
توسط essi10
شنيدن استعدادي عظيم است.
همگان از استعداد شنيدن برخوردار نيستند.
معدودي از افراد واجد اين موهبتند. سخن گفت آسان است، اما شنيدن بسيار دشوار.
كساني كه گوش ميسپارند، بدون آنكه قضاوت كنند، بدون آنكه ارزيابي داشته باشند، بدون آن كه كسي را محكوم كنند، اين گونه شنيدن معجزه است.
چنين افرادي سكوتي مقتدر، روحي شگرفت، و زيباييهاي دروني بسيار لطيفي دارند.
به قول بزرگي خداوند به انسان دو گوش عطا كرده و يك دهان كه دو بشنود يك بيش نگويد.
چرا كه سخن را اگر رهايش كنيم لجام گسيخته ميشود و به هر جا كه بخواهد ميتازد و هر آنچه كه باعث كدورت، نحوست، و حتي جدالهايي بس بزرگ ميشود از سخن بر ميخيزد. تمرين شنديدن انسان را به سوي فرهيختگي سوق ميدهد
ارسال شده: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۳۹ ق.ظ
توسط susan
دیدی ای غمگین تر از من بعد از آن دیر آشنایی آمدی خواندی برایم قصه ی تلخ جدایی مانده ام سر در گریبان بی تو در شب های غمگین بی تو باشد همدم من یاد پیمان های دیرین آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد آتش عشق و محبت در خزان سینه افسرد کنون نشسته در نگاهم تصویر پر غرور چشمت یک دم نمی رود از یادم چشمه های پر نور چشمت آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد
susan 
ارسال شده: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵, ۲:۱۹ ب.ظ
توسط susan
من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
هراس از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم
می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره
susan 
ارسال شده: یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۱۴ ق.ظ
توسط njmh
باید گذشت ازاین شهرِ پرازپوچی
باید گذشت از این نگاه های تهی لبخند های بی رنگ
اینجا پر از فصل ِپوچی است
و ترانه تنها ترانه ای پوچ است
نه بیشتر
ما مترسک گونه های این دشت بی فریادیم
که حتی کلاغها نیز ما را به سخره می گیرند
نمی دانم من تاوان کدامبن گناه زمانه ام
که در این هیچستان، بی هیچ رها شده ام
نه اینکه آفتاب مرا می آزارد ویا سوز سرمایی
که وجودم را نیستی به یغما برده
من خاکستری پوش تمام رویاهای خویشتنم
اینجا تمام آینه ها را می شکنند
اینجا همه صداقت را در قمار زندگیشان باخته اند
و عشق را دیگر حتی در کتابها نیز نمی توان یافت
باید گذشت
دیاری دیگر شاید...
ارسال شده: یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵, ۳:۵۷ ق.ظ
توسط essi10
وقتی نباشی
وقتی نباشی گم میشه آفتاب
خاکستر میشه حریر مهتاب
از رفتنت من پر میشم از شب
شب دلهره شب اضطراب
وقتی نباشی دنیا شب میشه
شب از دل من شب تا همیشه
بی تو هر نفس تکرار ترسه
لحظه لحظه نیست نبض تشویشه
هیشکی عاشقت اینجور که منم
نبود و نشد لاف نمی زنم
من از تویی که بد کردی با من
گله می کنم دل نمی کنم
بی تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
باری اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
ارسال شده: یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۰ ب.ظ
توسط susan
ارسال شده: یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۰:۰۲ ب.ظ
توسط susan
ارسال شده: جمعه ۱ دی ۱۳۸۵, ۵:۰۹ ب.ظ
توسط susan
بيا تا برايت بگويم..
چقدر تنهايي من بزرگ است.
..
مي خواهم بگويم
از هرچه دارم
از تمام دلتنگي هايم...
.
.
اي سبدهاتان پر خواب
سيب آوردم
سيب
.
.
سهراب سپهری
susan 
ارسال شده: جمعه ۱ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۴۷ ب.ظ
توسط ARMIN
هر کس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت
من راست گفتم که براي تو زنده ام
ارسال شده: شنبه ۲ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۱۵ ق.ظ
توسط susan
در اين برهوت عاطفه، هر كه را تتمه دلي براي مهر ورزيدن هست گرامي بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مكن.
خدايا! كاري كن كه دل قرار گيرد.
خدايا! عاشقان را بساز و خستگان را بنواز و ديگران را از چشم دوستدارانت بينداز. دلهاي سنگ آسا را بشكن تا مگر در شكستگيها نشاني از تو بيابند.
خدايا! توفيق ده تا جز به مقام تو نينديشم و جز به جاه تو دل نبندم و جز به منصب رضاي تو را آرزو نكنيم.
خداوندا! به ما آنچنان فراستي عطا كن كه عشق را از هوس باز شناسيم و نور رحمان را از تار شيطان تميز دهيم و ميان حقيقت و باطل حقيقت اندود، فرق بگذاريم
susan 
ارسال شده: دوشنبه ۴ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۳۶ ق.ظ
توسط susan
گفتمش دل می خری ! پرسید چند گفتمش دل مال تو تنها بخند خنده کرد دو دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل زه دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود
susan 
ارسال شده: پنجشنبه ۷ دی ۱۳۸۵, ۱:۲۳ ب.ظ
توسط achachi98
هيچكس ويرانيم را حس نكرد وسعت تنهايي ام را حس نكرد در ميان خنده هاي تلخ من ديده ي با رانيم را حس نكرد از ميان آشنا يان هيچكس غربت پنها نيم را حس نكرد آنكه با آغاز من مانوس بود لحظه ي پا يا نيم را حس نكرد