صفحه 34 از 70
ارسال شده: پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۴۳ ب.ظ
توسط osilatoria
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
حافظ
ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۴:۰۶ ب.ظ
توسط susan
ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۵:۱۲ ب.ظ
توسط akhmail
عشق بازی را تحمل باید ای دل پایدار
گر ملالی بود بود گر خطائی رفت رفت
گر دلی از غمزهء دلدار باری برد برد
در میان جان و جانان ماجرائی رفت رفت

ارسال شده: یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۲۴ ق.ظ
توسط susan
دفتر خیس مشقم را باد با خود برد...
هزار بار نوشته بودم : در چشمانت شنا می کنم و در دستانت می میرم .
جریمه های عاشقانه ام که تمام شد...چشمانت بسته بود و دستانت سرد !
susan 
ارسال شده: یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵, ۲:۲۵ ق.ظ
توسط essi10
کاش الآن آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دوتا چشمات پراز اندوه واشه دل شکستگیم
آرزو ماینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چی خدانخواسته من تو آغوش تو باشم
قول می دم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم
همه ی هستی قلبم تو دو حرف خلاصه می شه : عشق تو بودن باتو
پرم از ترانه تو گر چه واژه ها حقیرن خوبه وقتی نیستی پیشم اونادستم و میگیرن
راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه
تنها شاهد واسه غصه ، گره و تنهاییم اونه
وای اگر من این نبودم کاش می شد پرنده باشم
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رهاشم
یه پرنده شم شبونه ، بکشم پر به خیالت ، برسم به لونه تو ، بگیرم سر زیر بالت
زندگیم رنگ خدا بود ، اگه تنها تو رو داشتم ، اگه می شه واسه گریه ، روشونت سر می گذاشتم
ارسال شده: یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵, ۵:۵۲ ب.ظ
توسط susan
ارسال شده: پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵, ۴:۴۷ ب.ظ
توسط susan
ارسال شده: پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵, ۱۰:۱۲ ب.ظ
توسط susan
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۳:۵۳ ق.ظ
توسط essi10
می نویسم از تو !از توای شادترین ،ای تازه ترین نغمه ی عشق...
تو که سرسبزترین منظره ای ،تو که سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم
و تو که سنگ صبورم بودی در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه و اندوهم بود
به تومی اندیشم .به تو میبالم واز تو می گیرم هر چه انگیزه درونم دارم.
من شباهنگام آندم که تورانزدخودمیبینم بهترین آرامش برترین خواهش واحساس نیازدردلم می جوشد...
روزهامیگذرد! عشق ماروبه خدایی شدن است روبه برترشدن ازهرحسی که دراین عالم خاکی پیداست
دوستت می دارم از همین نقطه ی خاکی...تا عرش
دوستت میدارم از زمین تا به خدا
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۹:۴۵ ق.ظ
توسط susan
خيلي سخته بغض داشته باشي٬اما نخوايي كسي بفهمه!!
خيلي سخته عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني!!
خيلي سخته سالگرد اشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري!!
خيلي سخته روز تولودت همه بهت تبريك بگن٬جز اوني كه فكر مي كني بخاطرش زنده اي!!
خيلي سخته به خاطر يه نفر غرورتو بشكني٬بعد بفهمي دوستت نداره!!
خيلي سخته همه چيزتو به خاطر يه نفر از دست بدي!!
اما اون بگه نمي خوامت؟!!؟!!؟!!
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱:۱۰ ب.ظ
توسط achachi98
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۷:۵۶ ب.ظ
توسط susan
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند و دست منبسط نور بر شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست ، هميشه فاصله اي هست
و عشق صداي فاصله هاست
صدايي فاصله هايي كه غرق ابهامند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
هميشه عاشق تنهاست
هواي حرف تو ادم را عبور مي دهد از كوچه باغ هاي تنهايي
