صفحه 33 از 70

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۴۱ ب.ظ
توسط njmh
چه گریز یست ز من؟

چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه ؟

مرمرین پله آن غرفه عاج

لحظه ها رو دریاب

چشم فردا کور است .

ارسال شده: دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۵, ۲:۰۵ ق.ظ
توسط essi10
می توان با نگاه تو روزها را با بی حوصلگی ورق نزد
می توان با تو سوار بر باد فراموشکار راهی آسمان شد
می توان با تبسم های تو ٬ پی در پی تازه شد
می توان از خرده شکسته های اشکت ٬ پای احساس را نوازش کرد
تو آغاز رويشی ...
تو معنای ساده آرامشی ...
تو حدود نا محدود عشقی ...
می توان به ياد تو شعر گفت و سوار بر آخرين غزل به ياد تو باريد
می توان از شب چشمان تو هزاران ستاره نورانی را دست چين کرد
می توان در طلوع تبسم تو هزاران خورشيد تابناک را به نظاره نشست
می توان با تو طلوع کرد و می توان غروب نکرد٬ می توان به تو تکيه کرد و هرگز خسته نشد
من به ريزش گل های خنده تو محتاجم
من به شروع سفر در پيچيدگی های روح تو محتاجم
من زايش شادی تو را محتاجم
من به تو محتاجم به تو ای ترنم مهر ....

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۳۰ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: جمعه ۳ آذر ۱۳۸۵, ۳:۳۸ ق.ظ
توسط Ines
خدایا، چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند، عظمت عشق تو را نمی شناسم. فقط میدانم که معبود این دل خسته هستی و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد.

ارسال شده: جمعه ۳ آذر ۱۳۸۵, ۴:۵۴ ق.ظ
توسط essi10
پيرمرد.....زمان
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور، عشق و... . روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ، همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:"نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم با صدایی حزن آلود گفت:"آه ، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:"بیا عشق ، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد .
عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید : " آن پیرمرد که بود ؟ ! "
عالم پاسخ داد : " زمان "
عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! "
اما چرا او به من کمک کرد ؟ !
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ."

ارسال شده: شنبه ۴ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۳۲ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۳۴ ب.ظ
توسط mina_sh
وقتي در زندگي ات به چيز مهمي دست مي يابي ، لازم نيست گمان کني که بايد از هر چيز ديگري دست بکشي!
:D :? [External Link Removed for Guests]

ارسال شده: پنج‌شنبه ۹ آذر ۱۳۸۵, ۷:۳۳ ب.ظ
توسط njmh
چهره ام را به خاطر بسپار . زمان مي فرسايد و ديگر هيچ نخواهد ماند . بادها را كه دوست دارم دشمن چهره ام مي باشند . خورشيد را كه دوست مي دارم دشمن چهره ام مي باشد . چهره ام مال من نيست اما به خاطر بسپارش . هميشه راهي براي دوست داشتن هست . هميشه راهي براي صلح و هميشه راهي براي زندگي . همه ي راهها رو به خورشيد اند . چهره ام را به خاطر بسپار قبل از آن كه در آن خاك مقدس مورچگان را به تغذيه بنشيند . اگر تمام جهان به سمت تباهي روند تو اما يادت باشد كه چهره اي درجايي همين نزديكيها بود كه تباهي جهان را به هيچ مي انگاشت و نه در فكر هيچ منجي اي ، چرا كه هيچ يك از منجيان از تباهي اين خاك مقدس كم نتوانسته اند كرد . چهره ام را به خاطر بسپار

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۴:۰۳ ب.ظ
توسط njmh
دیدی که سوختم



دیدم که سوختی



دیدی که بند بند من از تشنگی گسست



دیدم که چشم سرخ تو ، رگبار گریه را



لغزید پشت دست



با آنکه پشت پنجره ماندم ، تا صبح



با آنکه پشت پنجره خواندی

ارسال شده: شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۵۱ ب.ظ
توسط susan
نگاه تو
انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است ...

به من نگاه کن !
بگذار من
ــ در سکوت صدای نگاه تو ــ
تراژدی مرگ همه ی فریادها را
تجربه کنم ...

susan :razz:

یه شعر از مولانا

ارسال شده: دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۵, ۸:۴۵ ق.ظ
توسط gigi64
یه شعر از مولانا

هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار بر آمد گه پير و جوان شد
گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت غواص معاني
گاهي زتك كهگل فخار بر آمد زان پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهاني به دعا غرق خود رفت به كشتي
گه گشت خليل و به دل نار برآمد آتش گل از آن شد
يوسف شد واز مصر فرستاد قميصي روشنگر عالم
از ديده يعقوب چو انوار برآمد تا ديده عيان شد
حقا كه هم او بود كه اندر يد بيضا مي كرد شباني
در چوب شد و بر صفت نار برآمد زان فخر بيان شد
مي گشت دمي چند بر اين روي زمين او از بهر تفرج
عيسي شد و بر گنبد دوار بر آمد تسبيح كنان شد
بالجمله هم او بود كه مي آمد و مي رفت هر قرن كه ديدي
تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد داراي جهان شد
منسوخ چه باشد چه تناسخ به حقيقت آن دلبر زيبا
شمشير شد و در كف كرار برآمد قتال زمان شد
ني ني كه هم او بود كه مي گفت انا لحق در صوت الهي
منصور نبود آن كه بر آن دار برآمد نادان به گمان شد
رومي سخن كفر نگفته است و نگويد منكر نشويدش
كافر بود آن كس كه به انكار برآمد از دوزخيان شد

مولانا
:(

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۲۱ ب.ظ
توسط susan
کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش همان کودکی که بودیم حرفهایمان را از نگاهمان میخواندند

اما اکنون اگر هم فریاد بزنیم کسی نمی فهمد

ودل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.

ای کاش کودک بودم

تا بزرگترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم

نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد بایک بوسه پدر

همه چیز را فراموش می کردم

ای کاش..

susan :razz: