صفحه 32 از 70
ارسال شده: پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۵, ۲:۱۶ ق.ظ
توسط Ines
آدم ها موجودات عيبي هستند اگر به آنها بگويي در آسمان يك ميليارد و نود ميليون ستاره وجود دارد فوري باور مي كنند اما اگر در پارك بر روي صندلي اي نوشته شده باشد "رنگي نشويد " ، حتما با انگشت آنرا امتحان مي كنند تا ببينند آيا واقعا رنگي مي شوند يا خير
ارسال شده: جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۳۷ ق.ظ
توسط njmh
ارسال شده: جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵, ۳:۳۷ ب.ظ
توسط susan
زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد...
قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند...
فردا طلوع خواهد کرد....حتی اگر ما نباشیم!
در بستر روزگار آنچه به دست می آید با خنده پایدار نمی ماند...
و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود.....
چند روزی میروم...بی انگیزه تر از همیشه.....
در جستجوی لحظه ای فراموشی...
اندکی هوای غیر از اینجا...
به هرکجا که آسمانش این رنگ نباشد.....
میروم...با تو... ولی بی تو.....
susan 
ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۱۰:۲۳ ق.ظ
توسط susan
تمام خاطره های من سیاهند
با لکه های ریز نورانی
درست مثل آسمان پر ستاره شب
آن روز که تو ستاره صدایم کردی
بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟
جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه
تو از من دروغ بافته بودی
و من از تو
گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند
حالا
چه فرقی میکند که تو مرا سیاه
و من تو را زرد یا سرخ
بافته باشم
ما هر دو پایمال شده ایم
susan 
ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۳:۰۴ ب.ظ
توسط susan
ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۶ ب.ظ
توسط susan
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر
انجام آن وابستگي دلتنگيست
susan 
ارسال شده: یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۵, ۹:۵۱ ق.ظ
توسط susan
دنبال یک پاک کن می گردم تا همه چیز را پاک کنم...
همه خاطراتم...همه زورد باوری هایم...همه آدم ها...
همه خانه ها...همه گورستان ها...
همه نوشته ها...نامه ها...همه کتاب ها...شعر ها...
همه دوستی ها...دلگیری ها...
همه غصه ها...همه کابوس ها...
همه تنهایی ها...همه عشق ها...
همه حرف ها...همه دوست داشتن ها...
همه رفتن ها و آمدن ها...
همه اعتماد کردن ها...همه خیانت ها...
همه این تخته سیاه لعنتی...همه من ! همه این زندگی...
دنبال یک پاک کن می گردم...
susan 
ارسال شده: یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۴۵ ب.ظ
توسط JASON
وقتي رفتي
-------------------------------
وقتي رفتي تو رو ديدم... چطوري .. آروم و بي صدا ... شدي از من جدا ...
وقتي رفتي تورو ديدم چطوري ... دستتو از دستم كشيدي ... همون دستي كه ... شده بود سرد و يخي ..
وقتي رفتي شنيدم كه چطوري ...صداي تق تق كفشت... توي گوشم شده بود ...نواي نيستي...
وقتي رفتي فهميدم كه چطوري... آخر اين راه دراز .... ختم ميشه به يه گوله گاه... جايي آخر .. كه واسه من شده اول راه ...
وقتي رفتي ديدم اين اشك چشام... صورتم رو هي شست و شست ... هي شست و شست ..
وقتي رفتي فهميدم كه چطوري ... تو دلم ... آتيش عشقم ... گر گرفت و هي گفت و گفت...گفت و گفت...
وقتي رفتي فهميدم كه چطوري ... ميشه با اين دلم ...خلوت كنم ... قصه بگم ...
... براي خسته دلم ... از كتابهاي عاشقي ... شعر بخونم ... افسانه بگم ...
وقتي رفتي فهميدم كه چطوري .... فردا رو ميشه ديد ... بي هيچ اميد ...
حالا اينجا من و همزاد دلم ... با هم هستيم و چه شبهايي داريم ..
حالا اينجا من و اين سوخته دلم .. واسه فردا... بازم باهم ... نقشه ها داريم...
شايد هم ... آخرش هم ...واسه اين سوخته دلم... باشه بازم ... قصه اي و سرنوشت ...
كه بشه دوباره با اون ... زندگي رو باز نوشت...
اما اين دل .. دل سوخته من ... ديگه طاقت نداره ... تاب نداره ...
نميخواد ديگه.... دوباره اين راه و بره ...
آخه اين خسته دلم تنهايي شو دوست داره ...
نميخواد اون و با كسي جا بذاره....
همه قصه من .. قصه تنهاييمه ... قصه حس خيال با تو بودنه ...
ميدونم آخر اين قصه .... خيلي بده .... جايي كه ديگه...دل من كم مياره ... كم مياره...
........
===========
تقديم به شما JASON
ارسال شده: یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۵, ۳:۵۵ ب.ظ
توسط susan
از روزهای گمشده ای می آیم که دفترم پر بود از حرف های باران خورده ، از قلمرو آفتاب می گذرم و از جاده سراغ آخرین حرف گمشده و غروب نگاه های آشنا را می گیرم .این جا پر است از راه های نرفته برای سفر ، اما راه های بی ترانه ، بی ماه و بی باران !من اما جایی از گم شدن هایم در میان این همه نگاه نگفته و حرف نخوانده ، رو به رفتن های ناپیدا می نشینم و برای باران های نباریده شمع روشن می کنم و از آسمان سراغ خواب های خیس را می گیرم ؛ بی قرار از دیدن رویای بوی خاک خیس و عاشقانه های گندم و باد...همه می گویند ، فراموشی ما آسمان را غافلگیر می کند که ناگاه بی امان می بارد...اما من می گویم امشب آسمان مرا فراموش کرده که هم نقره ماه را از من دریغ کرد و هم نم باران را . گویی تمام عمر غبارآلود و نیمه تمام می زیستم که اینک تمام شده ام !
این روزها گویی فراموشی معنای واژه ها ، رسم عاشق کشی است...این روزها گویی عشق تنها کلمه ای سه حرفی است که به راحتی می آید و می رود ؛ چون دوره گرد آشنایی که هر غروب غمگین جمعه از خلوت کوچه های باریک و کهنه شهر می گذرد و همه پنجره ها به آمدنش و رفتنش عادت کرده اند ؛ گویی دوره گرد ، تنها خاطره رنگ و رو رفته ای است که نمی توان وجودش را انکار کرد ، همین.
در میان این همه بی نشانی و این همه راه که از ناکجای زمین می آید و به هیچ کجا نمی رود ، مجالی برای حضور نیست تا بگویم...
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۶ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۰۲ ق.ظ
توسط njmh
از كسی نمیپرسند چه هنگام میتواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمیپرسند
از خویشتنش نمیپرسند
زمانی به ناگاه باید با آن رودرروی در آید
بپذیرد درد مرگ را
فرو ریختن را
وداع را
تا دیگر بار و دیگر بار بتواند كه برخیزد
ارسال شده: یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۵, ۲:۳۵ ق.ظ
توسط essi10
یه
دختره کور يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود
دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو
داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم
يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره
بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت
مراقب چشماي من باش
حالا دیدن ؟ ما پسرها بدبخت چی میکشیم به خاطر عشقمون حاضریم کور شیم ولی .....؟ هی خدا
ارسال شده: یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۳۸ ب.ظ
توسط njmh
دختری به مادر گفت
مادرم عشق چیست؟
مادرش اندکی رفت به فکر گفت با نگاهی پر مهر
دخترم:
عشق فریاد شقایق هاست
عشق بازگشت پرستوهاست
عشق نوید تداوم هاست
مادرم عشق تپش قلب آدمی تنهاست
عشق عروس حجله تنهایی انسانهاست
عشق سرخی گونهای آدمی رسواست
دخترم تو چه می دانی
عشق لذت انسان بودن است
تو نمی دانی ,عشق نغمه های قلب قناری هاست
راستی
دخترم تو چرا پرسیدی؟
دخترک با گونه های سرخ
با کمی لبخند
گفت آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه
گفت:دوست دارم
بی درنگ
مادر یاد بی مهری شوهر افتاد
یاد آن سیلی سرخ
یاد آن عشق حقیر
یاد آن قلب بی مهرو وفا
گفت:دخترم
عشق سرابی در دل دریاست !