najmeh,
Ines,
susan,
sahar2006, جملات بسيار زيبايي هستند از همه شما عزيزان تشکر ميکنم. لطفا ادامه بديد

.
.......................
سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟
اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟
شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش
اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟
اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟
تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم
بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي
بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم
اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟
خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني
اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟
با اون چشاي مهربون دوباره چشمك ميزني
طپش طپش با چشمكت غزل بگم براي تو
با اتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو
هر چي بگي نه نميگم جونم بخواي برات ميدم
هر چي مي خواي بهم بگو فقط بهم نگو برو
اجازه هست بازم تو خواب بوس بكارم كنج لبات
يه شعر تازه تر بگم به ياد شرم گونه هات
نشونيتو بهم مي دي...؟ تا پنهون از چشم همه
ورق ورق نامه بدم بازم برات
هميشه مهربون من نامه رسيد به انتها
فقط يه چيز يادت باشه بازم به خواب من بيا
.......................................................................................
بي تو، مهتاب شبي، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- « از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن،
آب، آيينه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن»!
با تو گفتم:« حذر از عشق!؟- ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»
باز گفتم که:« تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذز از عشق ندانم، نتوانم!»
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت...
اشک در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم.
***
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر عاشق آزرده خبر هم،
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم